تغييرجنسيت
و در خانه خود حبس شده، او را در اتاقي زنداني كردهاند؛ برايش حبس
ابد بريدهاند، مردم.
جرمش؟ روح زنانهاش را كه از بدو تولد اسير جسمي مردانه بود، رهانيده است؛ رهانيدن
يا همان تغيير جنسيت، فرقي نميكند. مردم و حتي خانوادهاش او را با اين ظاهر جديد
نميپذيرند. حرفها و نگاهها صدها برابر برندهتر از تيغ جراحي است كه او خود را
به آن سپرده تا روحش را از بند جسمي كه به آن تعلق نداشت، برهاند. همين طعنهها و
كوتهبينيها، زنداني ديگر از جنس انزوا برايش ساختهاند.
20سال، نامش «نادر» بوده. حالا از اينكه «پريا» مينامندش خوشحال است؛ از اينكه
روح و جسمش را يك كاسه كرده در پوست خود نميگنجد.
پريا كه هماكنون 24 بهار كه نه «خزان» از عمرش ميگذرد، حبسيه خود را اينگونه ميسرايد:
«دوران كودكيام در روستاي جورقان همدان به تمسخر دوستان و اطرافيانم گذشت. تنها
به اين دليل كه جسمي پسرانه داشتم، در عين حال عروسك بازي ميكردم. در سن 14سالگي
بود كه متوجه شدم حالاتي كه من هميشه با آن كلنجار ميرفتم بيماري است؛ اما
خانوادهام تمام حركات و احساسات مرا سركوب ميكردند. چهار سال پيش به طور اتفاقي
مطلبي در يك روزنامه خواندم كه راجعبه تغيير جنسيت بود. از همان جا فهميدم مشكل
من جدي ؛ اما قابل حل است.»
اندوه و دلنگرانيهاي پريا حتي از پشت تلفن نيز قابل لمس است، اما سخن گفتن با او
كمي سخت مينماياند. از اين رو كه ميماني با او مثل يك زن راحت باشي يا حيايي را
كه در برخورد با مردان، لفافه سخن گفتن قرار ميدهي، اينجا هم رعايت كني.
پريا اما راحت سخن ميگويد، چنانكه هر كسي با همجنس خود راحت برخورد ميكند. لهجه
همداني گاهي از ميان سخنانش سرك ميكشد و خود را نمايان ميكند: «خيلي سخت بود. در
اين چهار سال كه تصميم گرفتم خود را درمان كنم، ماهي دوبار براي روانكاوي به تهران
ميآمدم پس از چهار سال بالاخره بيماري من ثابت شد. روانپزشك گواهي آن را صادر
كرد، اين نامه را به پزشكي قانوني همدان بردم، در همدان كميسيون تشكيل شد و پزشكان
اينجا هم وجود اين بيماري را در من تاييد كردند و در نهايت مجوز تغيير جنسيت من صادر
شد.»
به مثابه يك تكه آجر
وقتي از او ميپرسم هزينه جراحيات را چگونه تهيه كردي پاسخ ميدهد: «بهزيستي
همدان سهميليون و 500هزار تومان آن را تقبل كرد، 500هزار تومان هم خودم به آن
اضافه كردم و با چهارميليون تومان، جراح اين عمل را انجام داد.»
ميگويد: «درست است كه به آرامش رسيدم اما چه فايده، خانوادهام با من مانند يك
تكه آجر رفتار ميكنند. ديگر نميتوانم بچهدار شوم و كسي هم حاضر نيست با اين
شرايط با من ازدواج كند.
ميگويد پيش از عمل، در عروسيها ارگ مينواخته و اين گونه امرار معاش ميكرده
است. خياطي، پردهدوزي و آرايشگري زنانه را هم خوب ميداند و معتقد است به تنهايي
از پس مخارجش برميآيد.
او ادامه ميدهد: «خانوادهام به دليل شرايط فرهنگي روستا در اتاقي حبسم كردهاند،
اما قول دادهاند بعد از عيد87، سرپناهي خارج از روستا برايم بيابند تا زندگي
اجتماعيام را از سر بگيرم.»
پريا كمي از عوارض جراحياش دلخور است و ميگويد كه جراحان پس از عمل ديگر هيچ
توجهي به وضعيت بيماران خود ندارند و تنها به دنبال دريافت حقالزحمه خود هستند.
جالب اينكه پريا سربازي هم رفته است.
اختلال هويت جنسي كه معمولا در سنين كودكي نمود پيدا ميكند به رفتارهايي مغاير با
جنسيت بيولوژيكي منجر ميشود. اين افراد از نظر ژنتيكي و جسمي متعلق به يكي از جنسها
هستند و وقتي فيزيك بدن بررسي ميشود كمبودي در آن جنس ندارند اگر مرد هستند، از
هيكل و هورمونهاي مردانه برخوردارند و اگر زن هستند، داراي رحم و اندامهايي
زنانه؛ كه در هر دو قابليت باروري نيز وجود دارد.
اين افراد در عين برخورداري از جسمي سالم در يكي از جنسها، روحي متعلق به جنس
ديگر دارند كه در منابع علمي به عنوان T.Sها معرفي ميشوند.
رفتارهايي كه از سوي اين افراد نيز سر ميزند متعلق به جنسي است كه روح آنها به آن
تعلق دارد و ناهمگوني اين رفتارها به گونهاي است كه توسط اطرافيان قابل تشخيص
است. البته اين اختلال، در سنين بلوغ كه احساس هويت داشتن در يكي از دو جنس مرد يا
زن پررنگتر است بيشتر خود را نشان ميدهد. اين افراد با مشكلات حاد روحي دست به
گريبان هستند كه اين مشكلات به دليل ناآگاهي خانواده و اجتماع حادتر نيز ميشود.
اين بيماران اگر به مراكز درماني راهي بيابند با هورمون درماني و جراحي دستگاه
تناسلي تقريبا به آنچه كه روحشان به آن تعلق دارد ميرسند.
دكتر نوروزي اورولوژيست در اينباره ميگويد: اين افراد بايد بدانند وقتي تبديل به
جنس مخالف ميشوند از حيث فيزيولوژيكي كاملا به جنس ثانويه تبديل نخواهند شد، مردي
كه تبديل به زن ميشود يا زني كه به مرد تبديل ميشود، هيچگاه قابليت بچهدار شدن
نخواهد داشت چرا كه از لحاظ جسمي كاملا جنس اوليه خود را داراست و تنها ظاهر خود
را تغيير داده است.»
او ميافزايد: «اگر مردي تمايل دارد به زن تبديل شود به او ميگويند كه بايد دو
سال در لباس زنانه زندگي كني. اگر توانست اين شرايط را تحمل كند در آن هنگام با
اجازه دادگاه تغيير جنسيت براي او انجام ميشود، به دليل آنكه تغيير جنسيت از مرد
به زن مستلزم از دست دادن يك سري از اعضا و ارگانهاي بدن است و در عين حال برگشتناپذير،
بايد اين امر به طور حتم از ديدگاه دادگاه مسجل شود كه اين فرد هيچ گاه تمايل به
بازگشت به دوره قبل را ندارد.» او به مشكلات شايع در زمينه درمان اشاره ميكند و
ميگويد: «براي درمان اين افراد با معضلات بسياري مواجهيم، تا جايي كه اگر بخواهيم
مردي را به زن تبديل كنيم، نميدانيم كه او را در كدام بخش بستري كنيم، اگر در بخش
مردانه بخوابانيم، از نظر روحي او ماهيت زنانه دارد و اگر در بخش زنان بستري كنيم
از نظر جسمي او يك مرد است. از همين رو است كه براي درمان نيز با معضلات خاصي دست
به گريبانيم.»
از آنجا كه نهادهاي حمايتي نيز در سالهاي اخير، حمايت از اين افراد را در حيطه
وظايف خود قرار دادهاند اولين مشكل براي رفع اين بيماري به مسائل اقتصادي بازميگردد
كه نسبت به نوع بيماري و اعمال جراحي، هزينهاي بين يك تا 10ميليون تومان براي
متقاضيان جراحي در بر دارد. مسوولان بهزيستي نيز نسبت به نفسگير بودن روند ارجاع
به پزشكي قانوني و پس از آن، تغييرات در شناسنامه و به طور كلي طي كردن مراحل
قانوني اذعان ميكنند.
البته بيهيچ گمان، تعطيل كردن زندگي اجتماعي، پس از تغيير جنسيت به دليل آنكه
جامعه به سطح آگاهي مناسبي دست نيافته به مراتب سختتر است.
از سوي ديگر در شرايطي كه افراد عادي براي يافتن شغل با مشكلات بسياري روبهرو
هستند، مشكلات افرادي كه تغيير جنسيت ميدهند نيز دوچندان است. طبق آمار، در سال
85 حدود 45مورد از اين افراد تحت حمايت بهزيستي تغيير جنسيت دادهاند؛ اما اين
آمار در سال 86 ميبايست به 100نفر افزايش مييافت. ربيعا... عشقي، قائممقام
معاونت اجتماعي سازمان بهزيستي، ميگويد كه اين افراد به شدت با خانوادهها و
اطرافيان خود درگير هستند.
اين درگيري گاهي چنان شدت ميگيرد كه از طريق تماس همسايهها مطلع ميشويم. گاهي
نيز اين افراد با مراجعه حضوري خود را معرفي ميكنند. او وقتي در مقابل اين سوال
قرار ميگيرد كه آيا پوشش اين تعداد، كافي است، در پاسخ ميگويد: «بهزيستي بايد به
تمام حوزهها رسيدگي كند، اگر صرفا به يك حوزه توجه بيشتري نشان دهد، از ديگر حوزهها
باز خواهد ماند.»
اولين تغيير جنسيت در ايران
اخيرا انجمني در ايران تاسيس شده كه ميتواند بارقه اميدي در دل اين افراد ايجاد
كند، از اينرو كه مشكلاتشان تا حدودي روبه سوي مرتفع شدن هدايت شود. بهطوري كه
تعريف درست و شناخت اين بيماري، فرهنگسازي، پيشگيري و درمان و نه تشويق براي تغيير
جنسيت، آگاه كردن مردم نسبت به اين بيماري و شناسايي موارد ابتلا از جمله اهداف
اين انجمن است. در عين حال فراهم كردن امكانات حقوقي، درماني، ايجاد محيط كار و تحصيل،
مسكن و مشاورههاي روانپزشكي از ديگر فعاليتهاي انجمن تازه تاسيس است.
خاتون ملكآرا، رييس انجمن حمايت از بيماران مبتلا به اختلال هويت جنسي كه خود با
بيماري T.S متولد شده ميگويد: «در سال
1365، طي ملاقاتي كه با حضرت امامخميني داشتم، مدارك پزشكيام را به ايشان ارائه
كردم.
همين امر موجب شد كه ايشان اولين فتوا را در اينباره صادر كنند. به علاوه اينكه
در تاريخ 15بهمن سال 65اولين مجوز تغيير جنسيت از سوي پزشكي قانوني براي من صادر
شد. بر همين اساس در سال 1380 در كشور تايلند تحت عمل جراحي قرار گرفتم.»
او ميافزايد: «اين پديده به طور كلي در دنيا نيز هنوز جا نيفتاده است و مهمترين
چالش در اين زمينه آن است كه خانوادهها نيز براي پذيرفتن اين افراد دچار مشكل
هستند.
با اين همه توصيه ميكنم اين بيماران شئون اجتماع و خانواده را رعايت كنند و در
صورتي كه از سوي خانواده هم طرد شدند، خود را بيگدار در جامعه رها نكنند. با وجود
آنكه اين بيماري از پدر و مادر به كودك ارث ميرسد، اين افراد بايد بكوشند حمايت
خانواده خود را از دست ندهند.»
او به پيشگيري از بروز اين بيماري اشاره ميكند و ميگويد: «در اين نوع بيماريها
نيز ارائه راهكارها پيشگيري از اهميت ويژهاي برخوردار است، تا جايي كه اين بيماري
كه در واقع از پدر و مادر يا از دو هنجار به يك ناهنجار تبديل ميشود، به روابط
نادرست، ناهمگون مسائل روحي و جسمي پدر و مادر در دوران تشكيل جنين بستگي دارد كه
رعايت موازين مربوط به آن ميتواند تا حد زيادي به كاهش تولد اين افراد كمك كند.
البته عواملي مانند استرس، عوامل روحي، ژنتيك و ويژگيهايي كه كودك از پدر و مادر
ارث ميبرد نيز در به وجود آمدن اين بيماري بيتاثير نيست.»
ملكآرا خاطرنشان ميكند: «هنگامي كه كودكي به دنيا ميآيد، يك تا شش سالگي سني
است كه رفتار شخصيتي كودك پديدار ميشود؛ بنابراين والدين بايد با مشاهده كوچكترين
رفتار نامانوس از سوي كودك، روانپزشك يا متخصصان غدد را در جريان قرار دهند. براي
مثال والدين نبايد نسبت به پسربچهاي كه سراغ بازيهاي دخترانه ميرود و تمايلي به
اسباببازيهاي همجنسان خود ندارد، بيتفاوت باشند چه بسا كه همين توجهات يا
معالجات اوليه از بروز يك فاجعه جلوگيري كند.»
يافتن پروفسور بهرام ميرجلالي، فوقتخصص جراحي تغيير جنسيت، كار چندان دشواري نبود
چراكه او در ميان اين بيماران بسيار شناخته شده است.
او با حوصله خاصي به تمام سوالات ما پاسخ گفت.
ميرجلالي معتقد است اين افراد به هيچ وجه انحراف اخلاقي ندارند، بلكه بيمار هستند
و از آنجايي كه همواره از وضعيت خود ناراضي بودهاند پس از جراحي نيز به رضايت
كامل قلبي دست نمييابند.
او اين چنين درباره تغيير جنسيت سخن ميگويد: «اين افراد دچار واژگوني هويت جنسي و
جزو گروهي به نام GID هستند. GIDها به نابساماني در نظم
جنسي مبتلا هستند، كه بيماران T.S در
زنجيره انتهايي اين گروه قرار ميگيرند. به طور كلي 7 تا 10درصد هر اجتماعي
به نابساماني در نظم جنسي يا GID
مبتلا هستند يعني از هر 100نفر، 7 تا 8نفر به اين اختلالها مبتلا هستند. در حال
حاضر تعداد بيماران T.S (روان دگرجنسيها) 4 تا
5نفر در هر 100هزار نفر تخمين زده ميشود.»
او ميافزايد: «اين افراد كاملا آگاه به وضعيت خود هستند. روح اين بيماران در نقطه
مقابل جنسي است كه در آن ديده ميشوند.»
او ميگويد: «پدر و مادرها هيچ گاه نبايد از كنار رفتارهاي غيرمتعارف كودكان در
سنين 4 تا 6سالگي به سادگي عبور كنند.» ميرجلالي به علل و عوامل به وجودآورنده اين
بيماري اشاره ميكند و ميگويد: «طبق تحقيقاتي كه 25سال بر آن متمركز شدهام،
علاوهبر چندين تئوري كه در اين زمينه وجود دارد، يك شوك عصبي كه در سومين ماه از
دوران بارداري، بر مادر وارد ميآيد، موجب ترشح هورموني ميشود كه مستقيما بر
ساختمان مغز جنين تاثير ميگذارد. همين امر نيز زمينه تولد كودكاني با اين عارضه
را فراهم ميآورد. او در ميان اظهاراتش به اين نكته اشاره ميكند كه با اولين
بيمار مبتلا به T.S در فرانسه و در سال 1962
مواجه شده و تقريبا 20سال بعد، هم اولين بيمار را در ايران مشاهده كرده است. او
همچنين معتقد است كه جاي خالي روانپزشكان مجربي كه بتوانند اين نوع بيماري را به
موقع تشخيص دهند، كاملا احساس ميشود.او ميگويد: از آنجايي كه دو گروه T.S
وجود دارد، جراحي اين بيماران نيز دو جراحي كاملا مجزاست و در عين حال پرزحمت و
پرعوارض، اما نجاتبخش. معمولا آنهايي هم كه موفق نميشوند خود را نجات دهند يا
منزوي ميشوند يا با خودكشي سعي ميكنند خود را برهانند. از همين رو است كه معمولا
33درصد اين افراد در تمام دنيا اقدام به خودكشي ميكنند.اما مهمترين مساله در
درمان اين است كه جراحي به تنهايي نميتواند راهگشا باشد، عوامل اجتماعي و رواني
نيز يك عضو جداييناپذير مراحل درمان است كه مجموعه اين عوامل بايد به صورت پيوسته
در حركت باشند.او با بيان اينكه 18 تا 21سالگي بهترين زمان جراحي است، ميافزايد:
«اين سن، سني است كه تمام وجنات جسمي به تكامل ميرسند؛ اما معمولا توصيه ميكنم
كه هر بيمار 6 تا 7سال تحت روانكاوي روانپزشك قرار بگيرد.تا روانپزشك تشخيص دهد كه
او جزو گروههاي فرعي، يا اختلالات جنسي نيست.» او دامه ميدهد: «تا مدتها
روانپزشكها نميپذيرفتند كه چنين بيماري وجود دارد و تا 10 سال پيش اين
موضوع به طور كلي انكار ميشد و گاهي آن را انحراف ميخواندند. در حاليكه T.S يك
بيماري است و از انحرافات جنسي كاملا متمايز است. من معتقدم اين افراد بدون هيچ
گناهي گرفتار بدترين مشقتند و در جسم خود گرفتار بدترين عذاب.»ميرجلالي تاكيد ميكند:
«اين افراد پس از جراحي ميتوانند ازدواج كنند اما بههيچوجه قادر به بچهدار شدن
نيستند. ضمن آنكه اين افراد، از احساساتي به مراتب قويتر از زن و مردهاي معمولي
برخوردارند. جراحي كه ما انجام ميدهيم، فوت و دعا نيست، 6-5ساعت كار سخت بر روي
نقطهاي از جسم كه آناتومي بدن را نيز تحت تاثير قرار ميدهد. 10 تا 12درصد اين
جراحيها معمولا با نارضايتي همراه است اما معمولا 80درصد از وضعيت جديد خود راضي
ميشوند. اما خود جراحي تقريبا سههفته از فعاليت فرد را مختل ميكند. پس از اين
دوره، تا دو سال نيز در راه رفت و آمد به درمانگاه و درمانهاي هورموني هستند.
البته كساني هم كه دچار عوارض پس از عمل ميشوند، دائم به كلينيك ما مراجعه ميكنند
اين در حالي است كه عوارض ناشي از جراحي در ايران به مراتب كمتر از كشورهايي
مانند فرانسه است به طوري كه در 12سال اخير كه تقريبا 580جراحي را به انجام رساندهايم،
تنها 40 تا 45 مورد با بيماران ناراضي روبهرو بودهايم.
او ميگويد به دليل مشقت اين گونه اعمال جراحي، تنها دو كشور ايران و تايلند يكهتاز
اين ميدان هستند. ميرجلالي پيرامون هزينههاي اين نوع جراحيها نيز بيان ميكند:
«درحالي تمايل به تغيير جنسيت از مرد به زن بيشتراست، با هزينهاي معادل 17
ميليون تومان انجام ميگيرد». البته وي تاكيد ميكند كه تنها پنجميليون تومان از
بيمارانش دريافت ميكند.
اما تغيير جنسيت از زن به مرد 12 تا 15ميليون تومان هزينه دربردارد. در حالي كه
اينگونه اعمال جراحي در پاريس گاهي به 18هزار يورو هم ميرسد. او ميگويد كه حتي
از آمريكا و كانادا نيز براي جراحي به ايران مراجعه ميكنند.
دستيار دكتر ميرجلالي به تمايل ما براي ملاقات با يكي از اين بيماران پاسخ مثبت
داد.
زني با تمام وجنات يك زن بر روي تخت نشسته در لحظه اول اين گمان ميرفت كه زني است
كه قصد تغيير جنسيت دارد، اما هنگامي كه متوجه شديم كه هيبت زنانهاش حاصل تغيير
جنسيت است، حيرتي بزرگ تمام وجودمان را فرا گرفت.
اين ميزان تغيير مگر امكان دارد، يعني او پيش از اين مرد بوده؟
38ساله است، اما ازگفتن نامش ابا دارد، نه نام فعلياش را ميگويد و نه نام قبلياش
را.
به اين دليل كه دلش ميخواهد براي همسر آيندهاش، حساسيت ايجاد نكند.ميگويد:«10
سال است كه براي درمان اقدام كردهام و خانوادهام هم با اين موضوع مشكلي ندارند،
حتي فاميل و اطرافيان، حالا با لباسهاي زنانه در عروسيها شركت ميكنم.»او دوران
دبيرستان را بدترين دوران زندگياش ميداند و ميگويد: «همواره از سوي دوستانم
مورد تمسخر واقع ميشدم.
در حال حاضر هم دليل رفتار مردم را نميدانم. تا زماني كه از گذشتهات خبر ندارند،
بسيار راحت برخورد ميكنند، اما هنگامي كه متوجه ميشوند، حائلي ميان من و خود ميكشند.حتي
هنگامي كه از سوي پسري كه به او
علاقه داشتم طرد شدم مانند يك زن عذاب كشيدم. او ميافزايد: «شرايط، غيرقابل تصور
و پيچيده است، دوستي داشتم كه خودكشي كرد؛ اما هميشه ميگفت اگر روزي به خدا برسم
با يك «چراي» بزرگ به سوي او خواهم رفت و از خدا خواهم پرسيد چرا؟
آبان
در13 مهر 1342 به دستور شاه ، پیشنهاد آمریکا مبنی بر اعطای مصونیت قضایی به اتباع آمریکایی ، به صورت یک لایحه قانونی در هیات دولت تصویب گردید . پس از تصویب این لایحه ، وزارت خارجه مراتب رضایت رژیم را از این تصویب به اطلاع سفارت آمریکا رساند و لایحه در سال 1343 ، به تصویب مجلسین شورای ملی و سنا رسانده شد .چندی بعد ، نشریه داخلی مجلس حاوی متن کامل سخنرانیها و گفتگوهای نمایندگان و رئیس دولت در زمینه این لایحه به دست امام خمینی رسید و ایشان را به اعتراض وا داشت . پس امام به افشاگری این مصوب دولت پرداخت .
رژیم ، همه شیوه ها را برای آرام کردن ایشان به کار برد ، اماهیچ کدام کارساز نبود . فریبکاری و وارونه جلوه دادن حقایق ، بازداشت و زندان ، تهمت ، دروغ پردازی ، جوسازیهای کاذب ، تهدید و تطمیع ، وحشیگری و کشتار ، اختلاف افکنی و ... ، در برابر روح بزرگ امام (ره) بی اثر شده بود . تنها یک راه باقی مانده بود و آن تبعید امام بود . در شب 13 آبان 1343 ، صدها کماندو و چترباز مسلح به همراه مزدوران ساواک به سرپرستی سرهنگ مولوی ( رئیس ساواک تهران ) بیت امام را درقم محاصره کرده ، از بام و دیوار وارد منزل شده و پس از ضرب و شتم خادمین منزل ، امام را دستگیر و به تهران انتقال دادند و صبح همان شب رهبر بزرگ نهضت را با یک هواپیمای نظامی از فرودگاه مهرآباد تهران به ترکیه تبعید نمودند و ساواک اطلاعیه ای را از صداو سیما و مطبوعات به شرح زیر منتشر کرد :
" طبق اطلاع موثق و شواهد و دلایل کافی چون آقای خمینی و تحریکات مشارالیه ، علیه منافع ملت و امنیت و استقلال و تمامیت ارضی کشور تشخیص داده شد ، لذا در تاریخ 13 آبان ماه 1343 ، از ایران تبعید گردید ."
دستگیری و تبعید امام با واکنش شدید اقشار مردم مواجه شد . شهرهای قم ، مشهد و تهران به حالت تعطیل درآمدند .
در بسیاری از شهرها تظاهرات به راه افتاد . حسنعلی منصور ، نخست وزیری که لایحه را به مجلس برده و از تصویب گذرانده بود ، ترور گشت و نهضت وارد دوران جدید مبازره علنی با رژیم گردید .
و دقیقا 15 سال بعد در چنین روزی یعنی 13 آبان 1358 کمتر از یکسال پس از پیروزی انقلاب ، دانشجویان پیرو خط امام سفارت آمریکا را تصرف کرده و حماسه عظیمی آفریدند که امام خمینی آنرا به حق ، انقلاب دوم و انقلابی بزرگتر از انقلاب اول نامید.
اوایل پیروزی انقلاب ، حرکتهایی صورت می گرفت تا جو سیاسی جامعه را پیچیده کرده و به نفع آمریکا پیش برد ؛ در چنین شرایطی امام خمینی بیانات قاطعی علیه ابرقدرتها به ویژه آمریکا ایراد فرمودند و فرمان مقابله را به تمامی دانش آموزان ، دانشگاهیان و طلاب علوم دینی صادر کردند .
دانشجویان مسلمان با درک فرمان امام ، در لبیک به فرمایش ایشان و وادار کردن آمریکا به استرداد شاه و اموال ملت ، تصمیم به اشغال سفارت آمریکا گرفتند و اسناد قابل توجهی را به دست آوردند.
با تسخیر لانه جاسوسی ماهیت چهره های سازشکار که در صحنه سیاسی کشور ظاهر شده بودند ، افشا گردید و روحیه بیداری ، هوشیاری و وحدت و همبستگی در امت دمیده شد و از همه مهمتر ، ابهت پوشالی آمریکا در جهان شکسته شد .

این روز را گرامی می داریم
شيطان پرستي
سالهای پس از رنسانس را میتوان به سالهای افسار گسیختگی جهان غرب در تمامی ابعاد فردی و اجتماعی و جنبههای متعدد منتهی به روابط انسانی توصیف كرد .
پس از برداشته شدن یوغ تعالیم متعصب كلیسای كاتولیك از گردن انسان غربی ، چند كنش عمده فكری و فلسفی شكل گرفت كه شرح آن در حوصله این مقال نمیگنجد ، لكن آنچه قابل توجه است ، رویكردهای متفاوت به مساله انسان و رابطه او با خدا است كه زمینههای شكلگیری بسیاری از جریانهای فلسفی را فراهم آورد. از جمله این جریانات، شکل گیری و تقویت تفکر اومانیستی بود. تفکری که تنها انسان و خواسته های نفسانی او را مرکز توجه قرار می دهد و معتقد است همه چیز در این دنیا باید در راستای تامین لذایذ انسانی باشد. طبیعی است که اصالت چنین نگرش ها و تفکراتی منجر به ترویج نوعی بی فکری و بی اخلاقی در جامعه می شود. خوشی و کسب لذت همچون اسبی افسار گسیخته به جلو حرکت میکند، تا هر چه می خواهد، بتازد. احتمالا سرانجام چنین حرکتی، سقوط خواهد بود. هرچند که در ابتدای امر، بسیار رضایت بخش و دل انگیز است.
شیطان پرستی یک حرکت مکتبی، شبه مکتبی و یا فلسفی است که هواداران آن شیطان را یک طرح و الگوی اصلی و قبل از عالم هستی میپندارند
در هر حال با در نظر گرفتن موارد فوقالذكر، دامنه انتقادگرایی به مباحث اصلی توحیدی یعنی جایگاه خدا ، انسان و شیطان نیز می رسد.
قرنها بعد یعنی در سالهای آغازین قرن بیستم، برخی از عناصر فاسدالاخلاق با اتكا به گرایشات و نظریات توراتی و پروتستانی به صورت مخفیانه جریان « شیطانپرستی » را با ویژگیهایی همچون گناهگرایی ، قتل ، تجاوزات جنسی ، هدم اصول اخلاقی ، بیتوجهی به مسائل توحیدی و ... پایهگذاری كردند .
اگرچه فطرت خداجوی انسانی عاملی بازدارنده در تمایل یافتن تعداد وسیعی از افراد جامعه انسانی به این جریان شده ، لكن استفاده از موسیقیهای جذاب و متنوع ، انجام اعمال خارقالعاده و دور از ذهن ، تهیشدن انسانی غربی و عصر جدید از معنویت و اتصال به منبع فیض، موجبات گرایش افرادی را به این گروهها فراهم آورده است .
نكته حائز اهمیت آن است كه علیرغم عدم استقبال عمومی از عضویت در گروههای شیطانپرستی ، آموزهها و تعالیم گمراهكنندهای توسط ایشان و به وسیله ابزارهایی كه در اختیار ایشان توسط قدرتهای بزرگ سیاسی قرار گرفته ، منتشر شده و این گروهها در سراسر جهان همواره به عنوان كانون های فحشا و فساد شناخته میشوند .
سال 1960 را میتوان به صورت جدی آغاز دور جدید حیات و فعالیت شیطانپرستان در آمریكا دانست ، صرفنظر از انواع شیطانپرستی كه طی سالیان متمادی باستانی همچون یونان ، عراق و ... وجود داشته است . هدف این پژوهش بررسی و مطالعه جریان خاص شیطانپرستی مسیحی است كه در سال 1960 میلادی رسماً در كشور آمریكا فعالیت خود را به عنوان یك فرقه و مكتب آغاز كردهاست.
شیطان پرستی یک حرکت مکتبی، شبه مکتبی و یا فلسفی است که هواداران آن شیطان را یک طرح و الگوی اصلی و قبل از عالم هستی میپندارند. آنها شیطان را موجودی زنده و با چند وجه از طبیعت انسان مشترک میدانند. شیطان پرستی را در گروه «راه چپ» مخالف با «راه راست» طبقه بندی میکنند. دست چپیها به غنی سازی روحی خود در جریان کارهای خودشان معتقدند. و بر این باورند که در نهایت باید تنها به خود جواب پس دهند. در حالی که دست راستیها غنی سازی روحی خود را از طریق وقف کردن و بندگی خود در مقابل قدرتی بزرگتر بدست میآورند. لاوییانها در واقع خدایی از جنس شیطان و یا خدایی دیگر را برای خود قائل نیستند. آنها حتی از قوانین شیطان نیز پیروی نمی کنند. این جنبه اعتقادی آنها به طور مکرر به اشتباه نادیده گرفته میشود و عموماً آنها را افرادی میشناسند که شیطان را به عنوان خدا پرستش می کنند.
آنها شیطان را موجودی زنده و با چند وجه از طبیعت انسان مشترک میدانند
شیطانپرستی فلسفی
این نوع گرایش عبارت است از اینكه" محور و مركز عالم، انسان است" این شاخه از شیطانپرستی به پایهگذاری این فرقه به نام « آنتوان لاوی » نسبت داده میشود .
این نوع شیطانگرایی نیز مانند دو نوع دیگر آن، با نام های دینی و گوتیك، از مبنای اعتقادی یهودیت نشات گرفته است .
نام كامل وی" آنتوان شزاندر لاوی " (Anton Szandor Lavey) میباشد . وی در یازدهم آوریل سال 1930 میلادی در شیكاگو آمریكا متولد و به همراه خانوادهاش به سانفرانسیكو عزیمت نموده و تا زمان مرگش در آنجا ساكن میشود .
وی شخصیتی ناهنجار و ناسازگاری داشته است و در سن 17 سالگی ضمن فرار از تحصیل و حضور در خانه به عنوان خدمه و دلقك به یك سیرك میپیوندد .
لاوی در سال 1950 میلادی در دایره جنایی پلیس آمریكا به عنوان عكاس جنایی مشغول به كار میشود، كه تاثیرات عمدهای را نیز میپذیرد .
آنتوان در سال 1952 با « كارول لنسیگ » ازدواج میكند اما بنابر دلایلی اعم از عدم التزام به اصول اولیه اخلاقی و پایبندی به روابط خانوادگی و شیفتگی به زن دیگری به نام « داین هگارتی » از همسر اولش جدا شده و از سال 1960 به بعد روابط نامشروعی را با وی آغاز میكند . لاوی یك فرزند نامشروع از هگارتی كه هرگز با وی ازدواج نكرد، را به دست میآورد .
وی همچنین علاقه وافری به نوازندگی پیانو داشته و طبق اطلاعات موجود در همین سالها روابط جدی و پردامنه را با برخی عناصر سازمان (CIA) همچون " مایكل آكینو" برقرار میكند .این فرد مرتبط با سازمان جاسوسی آمریكا در تاریخ 30 آوریل 1966 در حالی كه برای جمعی از اعضای حلقههای سری « دایره اسرارآمیز » با سری تراشیده سخن میگفت ، مدعی بنیانگذاری « كلیسای شیطان » شد .
نامبرده كتابی را تحت عنوان « انجیل شیطان » و كتاب دیگری نیز با نام « آئین پرستش شیطانی » به چاپ رساند . روز مرگ لاوی با نام " هالووین " در آمریكا شناخته میشود .
شیطانپرستی دینی
اگرچه ضروری است كه متذكر شویم اینكه اساساً آیا میتوان شیطانپرستی را دینی خواند ، محل سوالهای جدی است ، لكن با توجه به اینكه در اغلب كشورها چنین دستهبندی ارائه شده است از عنوان « شیطانپرستی دینی » عیناً استفاده میشود .
مبنای بنیادین این نوع از گرایش به شیطانیسم ، پرستش یك نیروی ماوراء الطبیعه اساطیری و یا چند خدایی میباشد عمده پیروان آن به « خدایان » رم باستان ، الهههای شرقی و ... گرایش دارند .
اما ركن اصلی این نوع نیز مانند سایر انواع تاكید بر پرورش استعدادهای شخصی انسان و در حقیقت خودپرستی است
شیطانپرستی گوتیك
این نوع شیطانگرایی نیز مانند نوعی كه در گذشته اشاره شده، نوعی از شرپرستی با اشاره به تاریكی و از كثیفترین فرقه انحرافی به حساب میآید . در موسیقی متالیكا نیز سبكی به نام گوتیك وجود دارد .كثیفترین اعمال مانند خوردن نوزادان ، تجاوزات جنسی و ... به این گروه نسبت داده میشود. (گرچه گفتنی است برای تمام گروههای شیطانی این اعمال از واجبات به حساب میآید.) میل و درخواست به « برگشت تاریكی » در این شاخه بارز است . همانند اعضای گروه « آكنكار » كه با لباسهای تیره به غارها و تاریكیها برای فریاد كشیدن پناه میبرد.
شيطان پرستي
شیطان گرایی یا شیطان پرستی سه دوره را از سر گذرانده است. شیطان پرستی بدوی، شیطان گرای در قرون وسطا و شیطان گرایی مدرن. شیطان پرستی مدرن ریشه در ادوار گذشته این تفکر داشته و آموزه ها و آیین های آن را در خود جای داده است و از جهت نسبتی که با نهاد سیاست و اقتصاد برقرار کرده از صور پیشین شیطان گرایی متمایز میشود. بنابراین برای شناخت دقیق و عمیق شیطان گرایی مدرن لازم است که نظر و گذری بر تاریخچه شیطانگرایی داشته باشیم.
در این تاریخچه کوتاه خواهیم دید که گروهی از یهودیان تا اواسط قرون وسطا به غنی کردن داشته های فرهنگی خود مشغول بودند و آن را بر شالوده شیطانگرایی استوار کردند، و از آن پس یعنی حدود سده های دوازده و سیزده به تدریج از آیین و افکار خود پرده برداشتند و امروز می روند تا دنیا را با بینش و ارزش های خود هماهنگ سازند.
● شیطان گرایی بدوی
مطالعات تمدنی ۱ و مردمنگاریهای مربوط به قبایل بدوی ۲ رد پایی از اعمالی را که ما امروزه شیطانی می دانیم نشان می دهد. شیطانگرایی بدوی شالوده ای خرافی داشته و به نوعی انحراف از مسیر تعالیم پیامبران گذشته بوده است. ادیان ابتدایی که پیامبران الاهی برای بشر می آوردند مثل ادیان ابراهیمی در راستای پیوند میان ساحت مادی و معنوی زندگی انسان بود. پیامبران میکوشیدند تا دست خلاق و روزی بخش خداوند را در چرخه این زندگی طبیعی آشکار سازند و از این رهگذر مسیر رشد و تعالی انسان را بگشایند.
به دنبال تعالیم انبیا مردم کشت و زرع و باران و آفتاب و سایر نمودها و پدیدههای طبیعی را نشانه ای از پروردگار و لطف و رحمت او می دانستند و همواره میکوشیدند تا با ایمان و نیایش و آیینهای معنوی، رحمت و برکت او را در زندگی خود جاری سازند. اما گاهی خشکسالی میشد، یا آفتی تمام تلاش آنها را از بین میبرد؛ در این مواقع به جهت انحراف از تعالیم پیامبران کمکم معتقد شدند که همیشه تدبیر جهان به دست خداوند بخشنده و مهربان نیست، بلکه گاهی اوقات نیروهای شر و شیطانی هم دست در امور جهان دراز میکنند و بر سود و زیان انسان مسلط هستند.
باور به اینکه شر و شیطان مستقلاً منشا قدرت و اثر در عالم است، به باورهای ثنوی و دوگانه گرایی در الوهیت و ربوبیت انجامید و مردم گمان کردند که با نیایش خدای خیر و رحمت به تنهایی منافعشان تامین نمیشود و لازم است که نیروهای شر را هم ستایش کنند و برای تعظیم و تجلیل شیطان نیز برنامه هایی داشته باشند؛ تا بدین ترتیب از اراده شوم شیطانی در امان بمانند. از این رو جشنهای باروری میگرفتند و در آن زنان و مردان بی مهابا به هم می آمیختند و موسیقی های محرک جنسی نواخته ۳ و گاهی خون انسانها و کودکان را تقدیم شیاطین میکردند. ۴ قربانی کردن فرزند نخست به خصوص اگر پسر باشد در بسیاری از قبایل بدوی و به خصوص در میان عبرانیان رایج بوده است. ۵
در بعضی از دوره ها شیطانپرستی نسبت خود را با شیطان گسسته و به پرستش الاهه باروری تبدیل شد. الاهه باروری در حقیقت زمین بود که در وجود زن نمود مییافت. آیین آمیزش آزاد، نیایش و طلب باروری و برکت در برابر الاهه زمین و گاهی خدای مذکر و بارور کننده محسوب میشد. در مصر خدای مذکر که نماد آن خورشید بود اُزیریس نام داشت و الاهه باروری که همسر او بود آیسیس یا ایزیس نامیده میشد. البته گاهی این موقعیتها جابجا شده و الاهه آسمان به صورت مونث (نوت) و خدای زمین به چهره مذکر (گب) در می آمد. ۶
این اعمال بر اساس قوانین سحر و جادو توجیهاتی پیدا میکرد. برای نمونه اعمال جنسی علنی و جشنهایی که در آن رفتارهای غیر اخلاقی آشکارا انجام میشد با قانون تشابه در جادوگری هماهنگ بود. این قانون میگوید «هر چیزی مشابه خود را ایجاد میکند». از این رو برای باروری هرچه بیشتر زمین، باید عمل جنسی و باروری را آشکارا و دسته جمعی در برابر زمین انجام داد تا محصول بیشتری ایجاد شود. ۷
در آفریقا بخشی از آیینهای شیطانی با کمی تغییر به آیین پرستش دانگبی (خدا- مار) تبدیل شد. ۸ و در بسیاری از کشورهای جهان هنگام کاشت یا برداشت محصول هم آغوشی یا رابطه جنسی همسران و غیر همسران رایج بوده و در موارد زیادی هنوز هم ادامه دارد. ۹ البته این آیینها و نمادها همواره معنای ثابت نداشته و در سیالیت معنا شناور بوده است. معمولاً هر ملتی که بر ملت دیگر غلبه میکرد خدای قوم مغلوب در خدای ملت پیروز منحل میشد و به صورت جلوه ای از او در می آمد ۱۰ و بدین ترتیب گاهی خدای خیر جلوه خدای شر میشد و گاهی برعکس. به هرحال برای شیطان نام و آوازه اش مهم نیست، بلکه داشتن پیروانی جاهل و بندگانی تسلیم، رضایت بخش تر و خواستنی تر است.
در دوره هایی که به علت غلبه تعالیم انبیا یا بازشدن افکار امکان علنی شدن ایدئولوژی شیطانی وجود نداشت باز هم شاهد هستیم که رگه هایی از تفکرات شیطانی همچنان باقی میماند و بعدها توسعه یافته و مورد بهره برداری قرار میگیرد. مثلاً اگر چه افلاطون فیلسوفی الاهی اندیش بود ولی به جهت استفاده از منابع پیش از خود در مصر و بابل و بین النهرین اعتقاد به نمونه اعلای انسانی به صورت زن - مرد که منشا احساس عشق است و نیز کمونیسم جنسی در طبقه اشراف معتقد شد. اینها بذرهای نهفته شیطانی در یونان باستان است که در روم به صورت مذاهب سری و پرستش خدایان جنسی تبدیل شد ۱۱ و در دوره رنسانس از طریق منابع عرفان یهودی بازگشت افتخار آمیزی به سوی آن اتفاق افتاد و به تمدن مدرن جهت داد.
نکته قابل توجه که تداوم و بازتولید پی درپی شیطانگرایی را در ادوار مختلف و تا روزگار ما رقم می زند، این است که در حدود سه، چهار هزار سال پیش قوم بنی اسرائیل در مصر و بابل و بین النهرین و به طور کلی مناطق شمال و شرق آفریقا، جنوب شرقی اروپا و خاورمیانه سرگردان بودند از این رو هم باعث ترویج و جابه جایی این افکار در بین ملل مختلف میشدند و هم از آنها علوم و آیینهای گوناگون را می آموختند و در دوره هایی که انبیا در بین اقوام و ملل به نشر تعالیم حق میپرداختند و شیطان گرایی منسوخ میشد، این آیینها و باورها به صورت سری و محرمانه در بین گروه هایی از قوم بنی اسرائیل یا از اقوام دیگر باقی میماند. که از آن روزگار تنها قوم بنی اسرائیل برای ما به یادگار مانده است.
● شیطان گرایی در قرون وسطا
در دوره گذر از شیطان گرایی بدوی به شیطان گرایی وسطایی یک اتفاق مهم رخ مینماید که سنگ بنای شیطان پرستی را تا دوره مدرن مستحکم میکند. آن اتفاق این بود که قوم بنی اسرائیل به احتمال قوی برای منع دیگران از فراگیری علوم و دانش ها، اساساً دنبال کردن دانش و معرفت را در مقابل ایمان و میوه ممنوعه معرفی کردند. این مطلب در سفر پیدایش عهد عتیق وارد شد و با تدوین کتاب مقدس به شمار تعالیم مسیحیت پیوست.
البته تا پیش از آن در تعالیم پیامبرانی مثل حضرت شیث و ادریس (هرمس، که بعدها خدای حکمت شناخته شد) و نوح، عقل و دانش انعکاس انوار خداوند و شالوده الاهی آفرینش معرفی میشد، ۱۲ و اسرار علوم و فنون به عنوان مطالعه آیات خداوند در کتاب آفرینش پذیرفته شده بود. ۱۳
ولی با نگارش نهایی تورات و بعد کتاب مقدس مسیحیان، رفتن به سمت علم و دانش، عملی زد دین و شیطانی پنداشته شد و شیطان به صورت مظهر خرد و دانایی و راهنمای بشر به سوی درخت معرفت درآمد. در حکاکیهای «لویی برتون» از شیاطینی که توسط «جان وایر» شناسایی شدند، رابطه شیطان با علوم و فنون به خوبی روشن است. نخستین شیطان بعل (نام خدای خورشید در بابل) بود که کارشناس حقوق است و تفریحش شمشیر بازی است. فوراس یا فورکاس شیطانی که از سرپرستان ارشد جهنم است، از گیاهان دارویی و خواص سنگها آگاهی داشته، میتواند انسان را نامرئی کند و قادر است علوم معانی و بیان و منطق و ریاضی را به او بیاموزد. بوئر هم یکی دیگر از سرپرستان جهنم است. او در منطق و طب استاد بوده و پنجاه خانواده از شیاطین در اختیار او هستند. ۱۴
اینها فرشتگان شریری هستند که همراه شیطان از بهشت رانده شده اند. زیرا در نگرش یهودی - مسیحی فرشتگان اسیر خداوند بوده و شیاطین آن دسته از فرشتگانی هستند که برای آزادی سر به عصیان گذاشته اند. تبعیت انسان از شیطان نیز باعث آزادی از فرمانبری در برابر پروردگار است. این احساس آزادی به خصوص برای کشاورزان و کارگران ضعیفی خوشایند و خواستنی بود که در قرون وسطا از همدستی کلیسا و اشراف رنج میبردند و به نام خدا در بند مقامات دینی و دنیوی بودند.
آنها از تخیل نیروهای مرموز و سیه چهره با پوست کلفت و چروکیده که شبیه پوست زحمت کشیده و رنج دیده خودشان بود، احساس آرامش و همدلی بیشتری پیدا میکردند. از این رو در سده های پایانی قرون وسطا میل به شیطان پرستی و جادوگری در میان مردم اروپا بالا گرفت. به ویژه گردهماییهایی با نام «سبت» یا «سابات» که در روز شنبه برگزار میشد و در آن رابطه آزاد جنسی انجام میگرفت، هم به زندگی خالی از شادی آنها هیجانی می داد و هم مخالفت با تعالیم کلیسا و احساس خوشایند آزادی را در آنها تقویت میکرد. نیز باید توجه داشت که این اعمال غیر اخلاقی برای آنها چندان غیر قابل تحمل نبود، زیرا آموخته بودند که ناموسشان را در اختیار اربابان و اشراف قرار دهند. البته معنای نمادین باروری آن جشن ها در دوره باستان و زندگی بدوی نیز برای این رعیت های کشاروز قابل توجه بود.
با این وصف خیر و برکت زیادی از شیطان به انسان رسیده و «گاهی هم اگر قصد شیطان شر بوده است وقتی انسانهای خوب و پرهیزکار و نیکوکار منصفانه با او رفتار کرده اند، حاصل کارش مبدل به خیر شده». ۱۵ اگر چه او انسان را به عصیان و سرکشی وامی دارد اما انگیزه های سازنده ای مثل کنجکاوی، دانشجویی و آزادی را در ما برمی انگیزد و انسان را از قدرت و نفوذ بیشتر برخوردار میکند. «او میل و هوس به ناشناخته ها را در ما تهییج میکند، رویا و امید به ما می دهد و تلخی و ناخشنودی عطا مینماید، اما در پایان ما را به بهتر رهنمون میشود و بدین ترتیب بیشتر در خدمت خیر است. او همان نیرویی است که در راه شر میکوشد اما مسبب خیر است.» ۱۶
گذشته از این او ویژگیها و صفات قابل ستایش و تقدیر به خود میگیرد. به گمان میلتون «او یک یاغی نجیب اشرافی است که رنج جاودانی را بر تحقیر و اهانت ترجیح می دهد» ۱۷ و صاحب قدرت و اثر در این دنیاست و مرگ را به جهان می آورد.(۱۸) انسان میتواند با علم و دانش، به خصوص فنون سحر و جادو قدرت او را به دست آورد. در آن قرنها علم و سحر به هم آمیخته بود و به همین جهت کلیسا به سختی با دانشمندان و جادوگران مبارزه میکرد. در تصور قرون وسطایی شیطانگرایان «شیطان یک فردگراست. او فرمانهای آسمانی را که رفتار و اصول اخلاقی خاصی را تحمیل مینمایند برهم می زند و واژگون میکند». ۱۹ و تبعیت از او قدرت و لذت در زندگی را افزایش می دهد.
گروهی از یهودیان در طول قرون وسطا علوم و اندیشه های به جا مانده از یونان را نیز فراگرفتند و با حضور در متن جهان اسلام اندیشههای آنها را نیز به خوبی فراگرفتند. حتی کسانی مثل ابن میمون اندیشه فیلسوفان و دانشمندان مسلمان را به غرب منتقل کردند. و این در حالی بود که کتاب مقدس پیگیری دانش را عصیان در برابر خداوند می دانست. حتی نظریات و اندیشه های عرفای مسلمان تقریباً بدون تاخیر از طریق اعراب یهودی به آنها می رسید و این اندیشه ها را در گنجینه دانش های خود جا می دادند.
● شیطان گرایی مدرن
شیطانگرایی مدرن از نیمه قرن شانزده آغاز شد. «کاترین دومدیچی» از خانواده بزرگ یهودی و دختر «لورنز» جادوگر بزرگ، همسر هنری دوم پادشا فرانسه بود. بعد از مرگ همسرش مراسم بلک مس (Black mass) را در بین اشراف و درباریان فرانسه بنیان گذاشت. ۲۰ این مراسم از روی مدل آیین های جادویی باروری باستانی و بدوی و گردهم آییهای جادوگران در قرون وسطا بازسازی شد و در مدت کوتاهی به دربار سایر کشورهای اروپا از جمله انگلستان، آلمان و اتریش راه یافت.
پس از مدتی کودکان ناخواسته ای که پدرانشان معلوم نبود و مادران آنها را نمیخواستند، به وجود آمدند. در این جا بود که با ابتکار «کاترین دِشی» با نام مستعار «لاوازین» مراسم اتاق درخشان طراحی شد و آیین شیطان پرستی را تکمیل کرد. این مراسم باز تولید آیین قربانی انسان بدوی بود. اتاق درخشان کاملاً سیاه پوش و تنها منبع روشنایی آن شمع بود. در این اتاق نوزادان ناخواسته قربانی میشدند و خونشان به شیطان تقدیم میشد. ۲۱ پس از مدتی این قضیه لو رفت و عده ای بازداشت و مجازات شدند، اما هنگامی که پای شخصیتهای بلند پایه به پرونده کشیده شد، مقامات دستور توقف پیگیری را صادر کردند و این مراسم به طور مخفیانه و محرمانه ادامه پیدا کرد. ۲۲
این آیینها در طول قرنهای هفده و هجده در قالب گروههای سری که توسط اشراف ایجاد و رهبری میشد، ادامه یافت، گروههایی نظیر ژرمن باکسن، پسران نیمه شب، موهاکسها و نفرین شدگان. بعضی از این گروهها مثل «انجمن آتش دوزخ» بسیار گسترده بوده و شاخه های متعدد داشتند. ۲۳ سرانجام این گروهها به شکلگیری انجمنهای فراماسونری در انگلستان و فرانسه، و از جمع آنها گراند لژها ایجاد شد و سپس در تمام اروپا و آمریکا و به تدریج در تمام دنیا رخنه کرد.
در قرن نوزدهم دکتر «چارلز هاکس» نوشت: «در سراسر جهان شیطان را صادقانه تر و بیش از گذشته و در مقیاس عظیمتری پرستش میکنند.» ۲۴ در قرن نوزدهم برای جا انداختن و مقبولیت شیطان پرستی کوششهایی صورت گرفت. «دیانا وگان» در کتابی با نام اعترافات داستان زنان شیطانپرستی را مطرح کرد که در کل اروپا محافلی را اداره میکردند و مردان را در مراسم خود میپذیرفتند. او نقل میکند که چگونه در این گروهها و محافل برای پرستش شیطان دست به اعمال غیر انسانی زده و در انتظار روزی بودند که اصول اخلاقی مقبول جامعه را براندازند. البته بعداً معلوم شد که این داستان دروغ بوده ولی برای معرفی و ترویج شیطانپرستی و سنجش اقبال مردم به آن نقش موثری داشت.
در آغاز قرن بیستم چهره برجسته و رسوای شیطانپرستی دانشمندی به نام «آلیسترکرولی» است. او تحقیقاتش را درباره حقیقت بشر و اعمال شیطانی در سال ۱۸۹۸ هنگام پیوستن به گروه «هرمتیک اوردر» آغاز کرد. سپس به جامعه جادوگران انگلیسی زبان ملحق شد که اعضایی مثل «دبلیو. بییتس»، «آرتور مکن» و «دیون فورچون» داشت. بعدها به طور شخصی اعمال شیطانی بیسابقه ای را ابداع کرد و طرفدارانی به دورش گردآمدند و انجمن «شیطان برای شیطان» را به رهبری کرولی تشکیل دادند. این امر باعث شد که پایگاهی دائمی در جزیره چفالو واقع در سیسیل دایر کند و نام آن را صومعه تلهما (Telema Abbey of) بگذارد. او در سال ۱۹۴۷ از دنیا رفت و در مراسم تدفینش بلاک مس اجرا شد. ۲۵
در همین سالها دکتر «جرالد بروسوگاردنر» که از اعضای گروه «سپیده طلایی» بود، مطالعات گسترده ای را درباره آیین های بدوی و مذاهب باستانی انجام داد و روی اندیشه های کرولی بسیار مطالعه کرد تا اینکه در جزیره «مَن» در انگلستان و در آسیابی قدیمی موزه جادوگری دایر نمود.
امروزه دو جریان اصلی شیطانپرستی در جهان رواج دارد. نخست شیطانگرایی (Satenism) لاوایی که با چهره شاخص «آنتوان ساندور لاوی» شناخته میشود. او با تاسیس کلیسای شیطان و نوشتن انجیل شیطانی در سال ۱۹۶۵ خود را جانشین کرولی و پاپ کلیسای شیطان معرفی کرد. این جریان معتقد است که موجودی به نام شیطان وجود عینی ندارد و شیطان تنها نماد امیال، آرزوها و لذتطلبی انسان است.
لاوی در آغاز کار دوست و همکاری داشت به نام «مایکل آکینو» که در پی اختلاف عقیده با لاوی از او جدا شد و در سانفرانسیسکو معبد ست را تاسیس کرد و جریان ستیانیست (Setians) را به راه انداخت. ستیانیستها به وجود عینی شیطان به عنوان پادشاه تاریکی معتقد هستند و سازمان مخفی و مخوف معبد ست را رهبر جنبش جهانی شیطانپرستی می دانند. این جنبش امروزه در ابعاد وسیعی فعالیت میکند و به ویژه در عرصه های فرهنگی مثل نشر کتاب و نشریات و سینما پرکارند.
● جمع بندی
در این تاریخچه کوتاه مطالب بسیار زیادی نهفته است، که حرکت تکاملی شیطانگرایی تا اواسط قرون وسطا و سپس تحرک انکشافی آن را از نیمه دوم قرون وسطا تا شیطانگرایی مدرن نشان می دهد. در این روند قوم بنی اسرائیل میراث بان شیطانگرایی است. از دورههای بدوی و باستان که در مصر و بابل و مناطق شمال آفریقا، جنوب غرب آسیا و جنوب شرق اروپا آواره بودند و از تمدنهای مختلف توجه و تجلیل از نیروهای شر، ستایش الاهه باروری و مادر- خدا را آموختند و فنون سحر و علوم جادویی و سایر علوم و فلسفهها را به تدریج فراگرفتند و حدود قرن یازدهم تا سیزدهم که نظریه تجلی و سایر نگرشهای عرفانی از جهان اسلام توسط اعراب یهودی به گنجینه حکمت پنهان یهود منتقل شد. در این دوره یعنی مجموعه هزارههای باستان تا حدود هزاره اول مسیحیت که به اواسط قرون وسطا می رسد، حرکت تکاملی سنت شیطانی با محوریت خانوادههای بزرگ و پر نفوذ یهودی سپری شد.
از حدود قرون دوازده و سیزده به تدریج تحرک انکشافی شیطانگرایی آغاز میشود که تا آغاز قرن بیست و یکم ادامه مییابد. در این دوره که شامل صدههای پایانی قرون وسطا، دوران نوزایی و عصر روشنگری و دوره مدرن میشود، شاهد پردهبرداری و انکشاف نگرشها و آیینهای شیطانی هستیم. نخستین پرده برداری، ترویج و شیوع سحر و جادو در قرون یازده به بعد است که تا امروز به اوج خود می رسد. پرده دوم از قرن سیزدهم به بعد با علنیکردن عرفان یهود (کابالا/قبالا) آغاز می شود و امروز به اوج جلوهگری خود رسیده است. پرده سوم علمگرایی و روی آوری به دانش در عصر رنسانس است، که با تکیه بر علوم سر و مبانی کابالا و در چهارچوب سنت یهودی - مسیحی رویکرد به دانش رقم میخورد. پرده چهارم، موسیقی شیطانی است که نمادها و آیینهای شیطانی را آشکارا به نام شیطان معرفی میکند. و پرده پنجم سینمای شیطانی است که ایدئولوژی شیطانگرایی را در سراسر جهان تبلیغ میکند. و پرده جادویی به ذهن جهانیان انداخته و همانند ساحران فرعون که ریسمانها را مارهای زنده و جنبنده نمایاندند، شیطان را مدبری قدرتمند مینماید.
اتانازي
نظرات مختلف درباره اتانازي ضرورتا وابسته به نظرات مختلف در زمينه اخلاق است. مباحث پيرامون اتانازي، مباحثي درباره «ارزش»ها است. برخي اعتقاد دارند كه حيات، حد اعلاي خوبي است و ديگر خوبيها با وجود حيات و زندگي معنا مييابند. بدون زندگي و حيات، هيچ ارزشي يا خوبياي وجود ندارد (يعني نميتواند وجود داشته باشد) و حيات شرط لازم براي تحقق ديگر ارزشهاست.
واژگان كليدي: اتانازي، قتل از روي ترحم، مرگ راحت، مرگ خوب، مرگ شفقتمدار
■ مقدمه
مباحث در رابطه با «اتانازي»، عمدتاً بحث درباره اين است كه چه چيزي اخلاقي است؟ سئوالاتي بنياني در اين رابطه مطرح شده است؛ مثلاً آيا حقي براي ارتكاب خودكشي وجود دارد؟ آيا اخلاقي هست كه ديگري براي خودكشي به ديگري كمك كند؟ آيا حقي وجود دارد كه براساس خواسته كسي يا اعضاي خانواده اش ايجاد مرگ را در او تسهيل كنيم؟ آيا اخلاقي است [كه] براي نجات جان كسي، [به] زندگي فرد ديگري كه اميدي به زنده ماندنش نيست خاتمه دهيم؟ تمام مباحث پيرامون «اتانازي» درصدد پاسخگويي به سئوالاتي اينچنيني هستند. «اتانازي» بحث بسيار مهمي در اخلاق پزشكي است چون تمام حوزه هاي اجتماعي و فرهنگي را دربرمي گيرد.در اين نوشتار سعي شده است به نحو اجمال معنا و مفهوم اتانازي وخاستگاه آن براي خواننده تبيين و انواع آن تشريح شود. همچنين ديدگاههاي مختلف در قبال آن، در پرتو آموزههاي شرع انور اسلام بيان گردد. در آخرين بخش به بررسي اين شيوه در تعامل با اخلاق هنجاري ـ حرفه اي در دنياي پزشكي، پرداخته شده و در پايان مقاله نتيجه گيري شده كه چالش اصلي در مورد بود يا نبود اتانازي متوجه اصل احترام براي خودمختاري بيمار از يك سو و آموزههاي مذهبي از سوي ديگر ميباشد و پيشنهادهايي به عنوان شروط عالي ممتازه جهت شروع به انجام اتانازي در صورت قانونمند شدن آن ارائه گرديده است.
■ گفتار اول ـ تعريف
اتانازي از واژگان يوناني «Eu» به معناي راحت، خوب و كامبخش و واژه «Thanasia» به معناي «مرگ» مشتق شده است. واژه Thanasia خود از «Thanatos» كه الهه مرگ در يونان بوده است، گرفته شده است، به صورت تحت اللفظي «مرگ خوب يا راحت» معنا ميدهد. اين واژه براي اولين بار توسط فرانسيس بيكن كه مرگ بدون رنج را تبليغ ميكرد وارد فرهنگ پزشكي شد. شوراي حقوقي و قضايي پزشكي آمريكا، اتانازي را اينگونه تعريف ميكند: «اتانازي، عمل ايجاد مرگ با روشي نسبتاً سريع و بدون درد به دلايل ترحم انگيز در فردي [است] كه از بيماري لاعلاجي رنج ميكشد.» البته اتانازي واژه اي كلي است كه از جنبههاي حقوقي به انواع مختلفي تقسيم ميشود. (مانند اتانازي فعال، غيرفعال، داوطلبانه، غيرداوطلبانه و اجباري).
■ گفتار دوم ـ انواع اتانازي
1) «اتانازي فعال داوطلبانه »، تزريق عامدانه دارو يا اقدامات ديگر است كه منجر به مرگ بيمار شود. اين عمل براساس تقاضاي صريح بيمار و با رضايت كاملاً آگاهانه او انجام ميشود. نكته مهم در اين حالت اين است كه قصد و تمايل پزشك و بيمار هر دو در جهت خاتمه دادن به زندگي بيمار است. در اتانازي فعال داوطلبانه، دو شرط، بسيار مهم است ۱- تصميم خود بيمار ۲- درد و رنج غيرقابل تحمل و نبودن اميد به بهبودي.
2) «اتانازي فعال غيرداوطلبانه »، تزريق عامدانه دارو يا اقدامات ديگري است كه منجر به مرگ بيمار شود اما در اين حالت بيمار صلاحيت تصميم گيري (اهليت يا صلاحيت قانوني) را ندارد و از لحاظ رواني قادر به درخواست صريح براي اين عمل نيست. مثلاً بيمار در حالت كما است. البته، مرگ مغزي و زندگي نباتي [تنها] مواردي نيستند كه بيمار قادر به تصميم گيري نيست. در اين نوع اتانازي، معمولاً پزشك يا تيم پزشكي، كميته اخلاق پزشكي و يا خانواده بيمار و يا قاضي تصميم ميگيرند.
3) «اتانازي فعال اجباري »، تزريق عامدانه دارو يا اقدامات ديگري است كه باعث مرگ بيمار شود. در اين حالت بيمار صلاحيت تصميم گيري را دارا است و هيچگونه درخواست صريح براي اين عمل نداشته است. اين حالت را جميع اخلاقيون، مجاز نميدانند و قتل محسوب ميشود.
4) «اتانازي غيرفعال »، عدم شروع درمان يا قطع درمان هايي است كه براي حفظ حيات بيمار لازمند. البته اين نوع اتانازي ميتواند داوطلبانه (يعني براساس درخواست بيمار) يا غيرداوطلبانه (يعني بيمار صلاحيت تصميم گيري را نداشته باشد) باشد. اين نوع اتانازي معمولاً به صورت مستقيم، مانند تجويز دارو يا هر اقدام ديگري، نيست.
در «اتانازي غيرفعال داوطلبانه» بيمار درمان خود را رد ميكند تا در مرگش تسريع ايجاد شود. به عبارت ديگر بيمار از همان ابتدا از پذيرش درمان سر باز ميزند.
«اتانازي غيرفعال غيرداوطلبانه»، معمولاً در مورد بيماراني به كار گرفته ميشود كه شرايط بسيار وخيمي دارند و پزشكان هم مطمئن اند كه درمان امكان پذير نيست يا درمان را قطع ميكنند و بيمار را از مواد غذايي يا دارو محروم ميكنند و يا اگر مثلاً بيمار در سير بيماري اش، دچار عفونتي شود درماني براي عفونت او آغاز نميشود.
در اين حالت، يعني قطع درمان به واسطه ترك فعل، پزشك، بيمار را به حال خود واميگذارد و از اقداماتي كه براي زنده نگه داشتن او لازم است، خودداري ميكند. لذا مرتكب ترك فعلي گرديده است، كه به واسطه آن از بيمار سلب حيات شده است با توجه به ماده 206 و بندهاي سه گانه آن در مييابيم كه در سه بند اين ماده فعل مثبت به عنوان ركن مادي قتل عمد معرفي گرديده است نه ترك فعل، پس در اين حالت نميتوان عمل پزشك را منطبق با ماده 206 قانون مجازات اسلامي دانست. البته خودداري از مراقبت و مداواي بيمار توسط پزشك و پرستار به قصد سلب حيات، [به دليل آنكه] جزء وظايف آن[ها] ميباشد ميتواند آنها را در معرض اتهام قتل عمدي قرار دهد. اما استناد آراي دادگاهها به حكم قانون، اصل تفسير مضيق قوانين كيفري، تفسير به نفع متهم و نيز تأكيدماده 206 بر فعل مثبت مادي، مانع از شناختن ترك فعل به عنوان ركن مادي قتل عمد ميشود.
البته ميتوان عمل پزشك را منطبق با بند 2ماده واحد قانون مجازات خودداري از كمك به مصدومين و رفع مخاطرات جاني دانست كه مقرر ميدارد: «هرگاه كساني كه حسب وظيفه يا قانون، مكلف هستند به اشخاص آسيب ديده يا اشخاصي كه در معرض خطر جاني قرار دارند كمك نمايند، از اقدام لازم و كمك به آنها خودداري كنند به حبس تعزيري از شش ماه تا سه سال محكوم خواهند شد». و در نهايت طبق ماده 612 قانون مجازات اسلامي:« هر كس مرتكب قتل عمد شود وشاكي نداشته و يا شاكي داشته ولي از قصاص گذشت كرده باشد ويا به هر علت قصاص نشود در صورتي كه اقدام وي موجب اخلال در نظم و صيانت و امنيت جامعه ويا بيم تجري مرتكب يا ديگران شود دادگاه مرتكب را به حبس از سه تا ده سال محكوم مينمايد. »
5) «اتانازي غيرمستقيم »: در اين حالت ضددردهاي مخدر يا داروهاي ديگر براي تسكين درد بيمار تجويز ميشود اما پيامد عَرَضي آن قطع سيستم تنفسي بيمار است (داروهاي ضددرد مخدر اگر با دوز بالا تجويز شوند مركز تنفسي را مهار ميكنند) كه منجر به مرگ بيمار ميشود. اين نوع اتانازي با قصد عامدانه انجام نميشود اما پيامد عرضي آن مرگ بيمار است.
6) «خودكشي با همكاري پزشك »: در اين حالت پزشك داروهاي مرگ آور را براي بيمار فراهم ميكند، با اين توضيح كه ميداند قصد بيمار در استفاده از آنها خودكشي است.
با توجه به تعريفهاي فوق ميتوان گفت نكته مهم در افتراق «اتانازي فعال داوطلبانه» از «خودكشي با همكاري پزشك» در رفتار پزشك است، كه در حالت اول پزشك مستقيماً اقدام به خاتمه زندگي بيمار ميكند. اما آنچه «اتانازي فعال داوطلبانه» را از نوع «غيرفعال» يا «غيرمستقيم» افتراق ميدهد، نيت پزشك است. در حالت اول نيت پزشك خاتمه دادن زندگي بيمار است اما در دو مورد بعدي نيت پزشك كاهش درد بيمار يا قطع درمانهاي پزشكي مزاحم يا بيهوده است. دليل عمده براي افتراق اين اصطلاحات از يكديگر، چالشهاي اخلاقي و حقوقي است. برخي استدلال كرده اند كه نوع «غيرفعال» و «غيرمستقيم» از لحاظ اخلاقي و حقوقي در برخي وضعيتها مجاز است. در حال حاضر علاوه بر ايالت اورگون كه اتانازي قانوني ميباشد در اكثر ايالتهاي آمريكا اجماع براي اخلاقي و قانوني كردن نوع «غيرفعال» اتانازي روبه فزوني است. اما در مورد «اتانازي فعال داوطلبانه و غيرداوطلبانه» و «خودكشي همراه با پزشك» جدلها و اختلاف نظرهاي بسياري وجود دارد. اخيراً برخي استدلال ميكنند كه تمايز ميان «فعال و غيرفعال» اتانازي، غيرمعتبر است و همان دلايلي كه براي توجيه اتانازي غيرفعال از لحاظ اخلاقي آورده ميشود ميتواند براي نوع فعال نيز آورده شود. چون معمولاً «اتانازي» در بحثهاي عمومي و در ميان عرف جامعه به همان نوع «فعال داوطلبانه» ارجاع ميشود. استناد نوع «غيرفعال» و «غيرمستقيم» به اتانازي خودبه خود بار اخلاقي بسياري به وجود ميآورد.
■ گفتار سوم ـ ديدگاههاي مختلف در مورد اتانازي
اتانازي، عمل ايجاد مرگ در فردي صاحب صلاحيت به لحاظ حقوقي و پزشكي براساس درخواست آگاهانه او است. بنابراين اگر بيماري، درخواستي صريح، آزادانه و آگاهانه براي اتانازي داشته باشد و البته از بيماري لاعلاجي كه با هيچ درماني قابل بهبودي نيست، رنج ميبرد؛ پزشك «بايستي» بر مبناي اصل احترام براي خودمختاري بيمار (كه از اصول چهارگانه اخلاق پزشكي است) عمل اتانازي را انجام دهد . بر طبق اين ديدگاه ديگر قضاوت پزشك در اين زمينه جايگاهي ندارد. موافقان اصل خودمختاري بيمار، استدلال ميكنند كه هيچ كس نميخواهد به خاطر هيچ بميرد و اتانازي قطعاً بر مبناي دلايلي درخواست ميشود. اما درستي يا نادرستي اين دلايل بي معني است. اما اين استدلال غيرمعتبري است، چرا كه فردي كه درخواست اتانازي ميكند (بنا به هر دليلي) قطعاً فكر ميكند كه عمل او درست است و اگر اعتقادي به درستي كارش نداشته باشد، قيد اول يعني «صاحب صلاحيت بودن»، زير سئوال ميرود. بنابراين درخواست بيمار مبتني بر اين باور است كه مرگ نفعي (يا هر ملاك اخلاقي ديگري) براي او دارد و به اين دليل قابل توجيه است.
درخواست بيمار وقتي ملاكي براي مجاز بودن اتانازي است كه او باور به درستي درخواستش داشته باشد. اما دلايل بيمار براي درستي عملش چيست؟ بيمار ممكن است بگويد اتانازي درست است، چون من آن را تائيد ميكنم. در اين حالت گزاره «اتانازي درست است» و اين گزاره كه «بيمار آن را تائيد ميكند» معادل يكديگرند. در واقع در اينجا بيمار چيزي درباره ماهيت خود عمل نميگويد و تنها نگرش خود را بيان ميكند، يعني نگرش تائيدي. اگر درستي اتانازي مبتني بر تائيد بيمار باشد، پس اگر يك روز بيمار آن را تائيد كند و روز ديگر تائيد نكند، بنابراين يك روز درست است و روز ديگر درست نيست. در واقع ممكن است تائيد بيمار بر خطا باشد. اين گزاره كه «اتانازي درست است چون بيمار آن را تائيد ميكند» با اين گزاره كه «بيمار اتانازي را تائيد ميكند، چون درست است» بسيار متفاوت است. در واقع نگرش تائيدي بيمار پيامدي از باور به درستي اين عمل است. بيمار ممكن است بگويد «اتانازي درست است، چون رنج غيرقابل تحمل مرا پايان ميدهد يا فلان و بهمان نتيجه را دارد.» يعني ديدگاهي «فايده گرايانه» داشته باشد. در اين حالت درستي از طريق برخي ويژگيهاي خود عمل تعريف ميشود. يعني تعريف درستي با استفاده از جملات ديگري است. اما صدق هر نظريه خاصي صرفاً با تعريف واژگان آن به دست نميآيد. در واقع تعريف درست هر چه باشد، كاري نخواهد كرد كه اين واژه را به وجهي تعريف كند تا مستوجب صدق نظريه خاصي درباره چيزي باشد كه درست است. ممكن است بيمار بگويد «اتانازي درست است »، پرسش اينجاست كه بيمار چگونه ميداند كه گزاره «اتانازي درست است» صادق است؟ ممكن است بگويد از راه شهود به اين نتيجه رسيده ام، اما صحت يا عدم صحت چنين شهودي هرگز نميتواند اثبات شود. در ضمن پزشك هم بر مبناي شهودش ميتواند بگويد كه «اتانازي نادرست است.» يعني چنين روشي راه را براي انواع شهودهاي متعارض باز ميكند. بيمار ممكن است بگويد كه دلايل خوبي براي پذيرش اتانازي دارد (مثلاً همين بيماري لاعلاجش كه البته خود اين مسئله نيز به لحاظ معرفت شناسي پزشكي محل ترديد است). اما چگونه ميتوانيم بدانيم كه دلايل بيمار دلايل خوبي براي باور به درستي اتانازي است. در حقيقت وقتي ميتوانيم بدانيم كه دلايل بيمار دلايل خوبي هستند كه از پيش بدانيم «اتانازي درست است» چه معنايي ميدهد.
برخي استدلال كرده اند كه اتانازي توجه جامعه نسبت به زندگي را از بين ميبرد، رايج شدن اتانازي در عمل پزشكي حساسيت جامعه نسبت به مرگ را كاهش ميدهد و در نتيجه زندگي امر ارزشمندي به حساب نميآيد. اين حالت باعث از بين رفتن انسانيت و به وجود آمدن تنوعي از بيماريهاي اجتماعي ميشود. در جامعه اي كه حيات، غير ارزشمند به حساب آيد؛ آنگاه افراد ابايي از كشتن افراد ديگر و ارتكاب جنايت ندارند. [لذا] كيفيت زندگي سست و جامعه به عنوان يك كل خراب ميشود.
مخالفين اتانازي معتقدند هرگاه اتانازي قانوني شود، پتانسيلي براي سوءاستفاده در دستان مراقبين سلامتي خواهد بود. اولين قدم براي انجام اتانازي در جامعه اي كه قانوني شده است، باعث ميشود قدمهاي بعدي آسانتر برداشته شود. به اين استدلال، «شيب لغزنده » گفته ميشود. يكي از صريح ترين مخالفين اتانازي، «يال كاميسار » پروفسور حقوق دانشگاه ميشيگان، حمله سه جانبه اي را بر عليه اتانازي صورتبندي كرده است كه شامل:
۱- خطر سوء استفاده از اتانازي توسط مراقبين سلامتي
۲- شيب لغزنده و
۳- خطر اشتباه و لغزش است.
موافقين نظريه «شيب لغزنده» استدلال ميكنند هنگامي كه كيفيت زندگي كاهش يافته باشد جامعه پايان دادن به حيات را ميتواند بپذيرد و هيچ روش عقلاني براي محدود كردن اتانازي و جلوگيري از سوء استفاده آن وجود ندارد. براساس نظريه شيب لغزنده، اتانازي به مانند لبه نازك يك گُوِه است كه وقتي جابيفتد عميقاً در جامعه پيش رانده ميشود. «كاميسار» نتيجه ميگيرد قانوني كردن اتانازي ارادي ناچاراً منجر به قانوني شدن اتانازي اجباري ميشود چون تمايز عقلاني بين كساني كه ميخواهند بميرند (چرا كه خودشان را سربار جامعه ميدانند) و كساني كه ميخواهند بكشند (چون اين افراد را سرباري براي جامعه ميدانند) غيرممكن است. اكثر كساني كه از استدلال شيب لغزنده استفاده كرده اند تجربه آلمان نازي را مثال تجربي اين فرآيند در عمل ذكر كرده اند. آنها استدلال ميكنند سياست عمومي كشتن، از يك قدم اوليه محدود آغاز ميشود؛ يعني اتخاذ برنامه اتانازي دقيقاً تعريف شده و خلاص شدن از شر كساني كه زندگيهاي بي ارزشي دارند سريعاً به «هولوكاست » منجر ميشود.
موافقين اتانازي تلاش ميكنند تا استدلال «شيب لغزنده» را به صور مختلف رد كنند. آنها معتقدند مكانيسمهاي رايجي كه توسط دادگاهها به كار گرفته شده است از «اتانازي اجباري» جلوگيري ميكند. در صورت قانوني شدن اتانازي غيرفعال ، شيب، تماماً لغزنده نيست چون هيچ برنامه كشتن وسيعي وجود ندارد. برخي ديگر برخود مفهوم «شيب لغزنده» حمله كرده اند و استدلال ميكنند، اين استدلال (شيب لغزنده) كه نوعي از عمل درنهايت منجر به برقراري نوع ديگري از عمل ميشود، برهان مجاب كننده اي نيست و براي آن كه مقدمه، صادق باشد بايستي نشان دهد كه فشار اوليه براي برداشتن قدمهاي بعدي آنقدر قوي است كه قدمهاي بعدي رخ دهد. استدلال «خطر سوء استفاده» كه توسط كاميسار و برخي ديگر ارائه شده است بر اين ادعاست كه اتانازي و خودكشي با همكاري پزشك نهايتاً منجر به قتل (شنيع) ميشود. در واقع كساني ممكن است با راهنمايي فرد براي انجام خودكشي به دنبال منافع شخصي باشند و اگر اتانازي يا خودكشي با همكاري پزشك قانوني و در حوزه عمل پزشكي اجرا شود ممكن است پزشكان نسبت به انجام اين عمل حساسيت خود را از دست بدهند و در مواردي كه ميتوان از اتانازي دوري كرد، با اين حال اتانازي را انجام دهند. از طرف ديگر اين احساس كه پزشكان، مجوز كشتن را داشته باشند، باعث ميشود كه مردم و دست اندركاران امر بهداشت و درمان به پزشكان اعتماد نكنند؛ چون مسئوليت آنها براي حفظ حيات، بدل به اهداكنندگان مرگ شده است. در اين حالت بين هيچ نوع اتانازي تمايزي مطرح نيست؛ چون پزشك نميتواند اجازه دهد بيمار بميرد و بايد تا آخرين لحظات براي حفظ حيات او تلاش كند، حتي اگر اميدي به زنده ماندن بيمار نباشد. اما موافقين اتانازي استدلال ميكنند كه ريسك سوء استفاده اگر چه قطعاً وجود دارد اما واقعاً تهديدي براي انجام اتانازي نيست چرا كه اولاً تنظيم قوانين دقيق برعليه اتانازي فعال و خودكشي با همكاري پزشك از اين حالت پيشگيري ميكند و ثانياً وجود مجموعه مشخصي از اصول راهنما براي انجام اتانازي در موقعيتهاي خاص از ايجاد ابهام جلوگيري خواهد كرد. به طور كلي ميتوان گفت اعتراضات نسبت به اتانازي فعال و ارادي در ۵ مورد صورتبندي ميشود:
۱- استدلال ميشود در حال حاضر راههاي پيشگيري از دردهاي كشنده وجود دارد و با فراهم آوردن مراقبتهاي بهتر ميتوان جلوي درد را گرفت، بنابراين اتانازي ضرورتي نمييابد. اما چنين استدلالي مجاب كننده نيست: [چرا كه] گرچه درمانهاي تسكيني و مراقبتهاي بيمارستاني، پيشرفتهاي مهمي در مراقبت از افراد در حال مرگ داشته است ولي باز هم مشكلاتي باقي است. براي اين كه بهترين درمان تسكيني براي هر فرد دريافت شود نياز به كوششها و خطاهايي است كه عواقب دردناكي براي بيمار دارند و مهمتر از آن عوارض جانبي چنين درمان هايي مانند تهوع، ناتواني در كنترل ادرار، از دست دادن هوشياري به علت خواب آلودگيهاي نيمه دائمي و نظاير آن است. هم چنين افرادي وجود دارند كه نميخواهند از درمانهاي تسكيني و مراقبتهاي بيمارستاني بهره بگيرند و برخي ديگر از داوطلبين اتانازي گلايه كمتري از درد دارند و مشكل اصلي آنها وابستگي به ديگران و يا وابستگي به دستگاههاي تنفس مصنوعي است.
2- استدلال ميشود ما هيچ گاه شواهد كافي براي توجيه اين باور نداريم كه تقاضاي بيمار مبتلا به بيماري لاعلاج براي مردن، تقاضايي درست، ثابت و واقعاً مختارانه است.
3- برخي براي انجام اتانازي به «آموزه اثردوگانه » متوسل شده اند اما مطابق با تفسير اين آموزه، انجام اعمالي مجاز است كه عواقب بد آن از پيش مشخص باشد به اين شرط كه: الف - اين نتيجه بد به عنوان يك اثر جانبي يا غيرمستقيم عمل اصلي منظور شده باشد، ب - عملي كه قصد اصلي بر آن واقع شده به لحاظ اخلاقي خوب و يا حداقل خنثي باشد، ج - اثر خوب، به واسطه راه بدي حاصل نشود؛ يعني [از] وسيلهاي بد براي رسيدن به [اثر] خوبي استفاده نشود، د- نتايج بد، نبايستي چنان جدي باشند كه بر اثرات خوب فائق شوند. اما اتانازي اين شرايط را برآورده نميكند. جالب است كه موافقين اتانازي نيز از همين آموزه، نتيجهاي خلاف رأي مخالفين اتانازي ميگيرند.
۴- استدلال ميشود تمايز ميان اتانازي ارادي، اجباري و غيرارادي در نحوه عمل است ولي در اصل كار تفاوتي بين اين دو وجود ندارد.
5- اگر اتانازي ارادي و فعال را بپذيريم راه را براي ديگر انواع اتانازي و خودكشي فراهم آورده ايم.
■ گفتار چهارم ـ جايگاه قتل از روي ترحم در شرع انور:
بحث را با يك سوال آغاز ميكنيم؛ شخصي از بيماري لاعلاجي رنج ميبرد و مرگش هم نزديك نيست و ادراك و حركت و نطق اختياري نيز دارد يعني داراي حيات مستقر است ولي از شدت رنجاز پزشك و يا فرد ديگري ميخواهد كه با تزريق يك ماده سمي كشنده سريعاً به حيات وي پايان دهد تا از سختي و رنج بيماري رهايي يابد. آيا درخواست او ميتواند مجوز قتل باشد؟ و آيا رضايت مقتول، جرمبودن اين قتل را از بين ميبرد؟ همان گونه كه از خود سؤال پيداست جواب را بايد از دو جهت حكم تكليفي و حكم وضعي پيگيري كرد.
1- حكم تكليفي: منظور از حكم تكليفي، جواز و عدم جواز است، يعني آيا چنين قتلي جايز است و يا جايز نيست؟ آنچه از كلمات فقيهان فهميده ميشود اين است كه اين فعل چون به حيات يك انسان پايان ميدهد به هردليلي كه باشد حرام است و مشمول عمومات و اطلاقات حرمت قتل نفس ميشود و مخصصي براي خروج از آنها (عمومات و اطلاقات) وجود ندارد، و صرف اذن مقتول نميتواند سبب تقييد اطلاقات و تخصيص عمومات مذكور شود. علاوه بر اين كه قصاص و ديه هر دو از «حق الناس» ميباشند كه ميتوان آنها را اسقاط كرد اما حرمت، يك حكم است و حكم قابل اسقاط نيست.
2- حكم وضعي: منظور از حكم وضعي، حق قصاص و ديه است؛ يعني آيا با اذن مقتول، قصاص و پرداخت ديه از قاتل ساقط ميشود يا خير؟
در پاسخ بايد گفت: خود اين مسئله كمتر مطرح شده است، ولي مسئله مشابهي در منابع فقهي وجود دارد كه از نظر ملاك با اين مسئله فرقي ندارد، از اين رو ميتوانند در حكم يك مسئله باشند.
مسئله مطرح شده اين است كه اگر كسي به ديگري بگويد: «مرا بكش و الّا تو را ميكشم» آيا جايز است او را بكشد يا خير؟ و اگر كشت آيا قصاص ميشود يا خير؟
گويا فقيهان از نظر حكم تكليفي يك نظردارند و ميگويند: جايز نيست اگرچه بر اين كار اكراه شده باشد، زيرا اكراه، حرمت قتل را از بين نميبرد . اما از لحاظ حكم وضعي يعني ثبوت حق قصاص يا ديه براي اولياي مقتول دو نظريه وجود دارد:
نظريه اول: سقوط حق قصاص و ديه،
برخي از فقيهان معتقدند چون مقتول به قتل خودش اذن داده، لذا حق قصاص و ديه را با اين اذن اسقاط نموده است و وارث نميتواند خواستار قصاص يا ديه شود .
لازم به ياد آوري است كه بحث از ثبوت يا عدم ثبوت ديه بعد از احراز عدم ثبوت حق قصاص است. يعني آيا وارثي كه حق قصاص ندارد، حق مطالبه ديه دارد يا خير؟
شهيد ثاني ميگويد: اگر به ثبوت قصاص معتقد نباشيم، در ثبوت ديه دو نظريه وجود دارد مبتني بر اين كه: آيا بعد از مرگ مقتول، ديه بدون واسطه براي ورثه ثابت ميشود، يا ابتدا در آخرين لحظه از حيات مقتول به خودش منتقلميشود و سپس به ورثه تعلق ميگيرد؟ بنابر نظريه اول، پرداخت ديه بر قاتل واجب ميشود و اذن مقتول در قتل نميتواند ديه را ساقط كرده، و بنابر نظريه دوم، پرداخت ديه بر قاتل واجب نميگردد، چون فرد مستحق، يعني مقتول آن را ساقط نموده است. مؤيد نظريه دوم اين است كه وصيتهاي چنين شخصي در مورد ديه تنفيذ ميشود، و بدهيهاي او از آن پرداخت ميگردد و اگر مستقيما به ملك ورثه منتقلميشد اين گونه تصرفات جايز نبود....
به هر حال آنچه مهم است، دليلي است كه محقق حلي براي سقوط حق قصاص يا ديه ذكر كرده و آن اين است كه مقتول با اذن خود، حق قصاص يا ديه را اسقاط كرده است، بنابراين وارث نميتواند آن را مطالبهكند. اما عدم سقوط گناه حرمت براي اين است كه گناه حكم است نه حق، و حكم به خلاف حق قابل اسقاط نيست.
نظريه دوم: عدم سقوط حق قصاص يا ديه
برخي ديگر از فقيهان براين باورند كه اذن به قتل، حق قصاص را ساقط نميكند، و بهترين دليلي كه براي اين نظريه آورده شده اين است كه انسان براي از بين بردن خود تسلّط ندارد تا بتواند با اذن خودش به اتلاف، ضمان را ساقط كند، آن گونه كه اذن به اتلاف اموال، ضمان را در آنها ساقط ميكند .
نتيجه آنكه اكراه هيچ گونه تاثيري در جرم بودن قتل و ثبوت قصاص بنابر قول مشهور ندارد. پس بين مكره بودن قاتل يا مختار بودن آنفرقي وجود ندارد، بنابر اين چه بگويد: «مرا بكش» و چه بگويد: «مرا بكش و الا تو را ميكشم»، در هر دو صورت از نظر مشهور، حكم يكي است؛ يعني هر قولي را كه در مسئله اكراه انتخاب كنيم در صورتعدم اكراه هم خواهد آمد. حتي بدون در نظر گرفتن اين جهت، دليلي كه محقق حلي ذكر نموده يعني مقتول با اذن خود حق قصاص را ساقط كرده است شامل حالت اختيار هم ميشود.
بنابراين ميتوان در حكم وضعي مسئله مورد بحث - اذن مريض به قتل خويش - دو نظريه ذكر كرد: سقوط حق قصاص يا ديه و عدم سقوط حق قصاص يا ديه. اما از نظر حكم تكليفي همان گونه كه گذشت همه فقيهان بر حرمت آن اتفاق نظر دارند.
بهعلاوه آنچه از كلمات برخي فقيهان كه متعرض بعضي فرضهاي وجوب نجات نفس محترم شدهاند برميآيد اين است كه اگر سبب پيدايش عارضه موجب هلاكت، اعم از بيماري، آتش سوزي، غرق شدن، مجروحشدن و يا عامل ديگري باشد، و كسي كه بر نجات دادن او قدرت داشته از اين كار امتناع كند و در نتيجه آن شخص بميرد، امتناع كننده فقط مرتكب حرام شده ولي ضمان كه قصاص يا ديه باشد بر عهدهاو نيست. لذا نتيجه گرفته ميشود كه اگر پزشكي بيماري را معالجه نكند و در نتيجه بيمار بميرد، پزشك ضامن نخواهد بود؛ يعني وارث متوفي حق قصاص يا ديه ندارد گرچه پزشك با اين كار مرتكب گناه بزرگي شده است، چون واجبمهمي را ترك كرده است. شايد سؤال شود كه اگر پزشك از روي ترحم اين كار را انجام بدهد، يعني معالجه را ترك كند مثلاً سرم يا اكسيژن را وصل نكند تا مريض زودتر بميرد و از رنج بيماري خلاص شود آيا باز هم گناهكرده است؟ در جواب بايستي گفت كه تا كنون دليلي بر جواز اين كار به واسطه عنوان ترحم يافت نشده است. در خاتمه اين مبحث لازم است اشاره كنيم كه در اسلام سعي شده است اشخاص مبتلا به بيماريهاي صعب العلاج و يا به طور كلي كساني كه مريض ميشوند از نظر روحي و رواني تقويت شوند تا قدرتتحمل آنها بيشتر شود و كمتر احساس درد و رنج كنند، از اين رو بايد قبل از تجربه راههاي ديگر به اين شيوه نيز توجه كرد .
■ گفتار پنجم ـ اتانازي و اخلاق هنجاري
مباحث پيرامون اتانازي، مباحثي درباره «ارزش»ها است. برخي اعتقاد دارند كه حيات، حد اعلاي خوبي است و ديگر خوبيها با وجود حيات و زندگي معنا مييابند. بدون زندگي و حيات، هيچ ارزشي يا خوبي اي وجود ندارد (يعني نميتواند وجود داشته باشد) و حيات شرط لازم براي تحقق ديگر ارزشها است. موافقين اتانازي ارزشي مافوق ديگر ارزشها براي حيات قائل نيستند؛ بلكه معتقدند كه حقوق فردي ارزش برتر است و برخي ديگر از آنها كيفيت حيات را مهمتر از خود حيات ميدانند و منطق آنها اين است كه اگر چه زندگي خود به گونه اي واضح يك ارزش مهم است اما ممكن است زمان هايي به وجود آيد كه زندگي ارزش زيستن و بودن نداشته باشد. افرادي كه حقوق فردي و كيفيت زندگي را ارزش برين ميدانند، در حالت هايي كه قدرت و توان آنها كاهش مييابد نظام ارزشي خود را در معرض تهديد ميبينند؛ چون در يك نظام ارزشي، فرد رديفي از ارزشها را براساس اهميت آنها طبقه بندي ميكند. حال اگر اين نظام ارزشي به خطر افتد فرد ممكن است زندگي خود را خاتمه دهد، چون ديگر ارزش زيستن طولاني و يك زندگي خوب وجود ندارد. يكي از مهمترين دلايلي كه بحث درباره اتانازي اينقدر مورد اعتراض قرار گرفته به اين علت است كه نظام ارزشي انسان را به چالش ميخواند. يكي از را ههاي ارزيابي ارزشها براي آن كه دريابيم آنها واقعاً ارزشي اخلاقي دارند استفاده از نظريههاي مختلف در اخلاق هنجاري است. با ارزيابي يك مشكل يا يك رويه خاص از طريق عينك اخلاق هنجاري ميتوانيم تعيين كنيم كه نظامهاي ارزشي ما نياز به تغيير دارند يا نه؟ در بررسي هر كدام از نظريههاي اخلاق هنجاري بايد حتماً چهار سطح فرد، خانواده، پزشك و جامعه را در نظر گرفت. در سطح فردي شخص بايد تصميم بگيرد كه ميخواهد به زندگي اش خاتمه دهد يا نه؟
مثلاً از منظر «خودگرايي اخلاقي» اگر شخص براساس منفعت و نفع خود به نتيجه برسد كه بميرد، اين اخلاقي است. از طرف ديگر فرد ممكن است به اين نتيجه برسد كه ميخواهد زنده بماند و استدلال كند كه تمام تكنولوژي پزشكي بايد به كار گرفته شود تا زندگي اش را حفظ كنند.
اعضاي خانواده نيز يك وضعيت دشوار اخلاقي را پيش رو دارند و اين دشواري بيشتر مربوط به مواردي است كه فرد لاعلاج فاقد صلاحيت لازم براي تصميم گيري درباره مرگ خودش است. مثلاً از ديدگاه «سودگرايي اخلاقي» خانواده ممكن است متمايل باشد بيمارشان زنده بماند به اين دليل كه از بين بردن ارزش زندگي به حال جامعه مضر است و در هر حالي امكان نجات بيمار وجود دارد و اين به هرحال خير جمعي را در پي دارد. ولي از طرف ديگر ممكن است خانواده تمايل به مردن بيمارشان داشته باشند به علت اين كه مراقبتهاي پزشكي بيهوده هزينه زيادي بر دوش جامعه وارد ميكند در نتيجه مرگ او بيشترين خير جمعي را دارد.
پزشك نيز در يك چالش اخلاقي قرار دارد، نگاه جهاني به پزشكان اين است كه آنها وظيفه دارند به هر قيمتي زندگي بيمار را حفظ كنند. در مقابل اين نگاه جهاني، آموزه «خودمختاري » و حق بيمار قرار دارد. بر طبق اين آموزه پزشكان در قبال اميال و آرزوهاي بيمارانشان مسئول هستند. براساس اصل «خودمختاري»، توجيه اتانازي تنها بر مبناي اصل احترام براي تصميم بيمار است و ارتباطي با اين موضوع كه اتانازي به سود بيمار است يا نيست، ندارد. بر طبق اين ديدگاه وقتي بيمار مختارانه تصميم به مرگ ميگيرد پزشك بايد از داوري درباره «كيفيت زندگي » بيمار خود امتناع كند. يعني پزشك بايد به درخواست منطقي و حتي غيرمنطقي بيمار براي انجام اتانازي رضايت دهد. اما پزشك از سوي ديگر متعهد است كه عملي بر خلاف سود و منفعت بيمار انجام ندهد. يعني پزشك بايد تصميم بگيرد كه اين عمل به سود و منفعت بيمار هست يا نيست، كه اين مسئله هم وابسته به ملاحظاتي درباره كيفيت زندگي بيمار است. اما در اينجا بحثي معرفت شناسانه پيش ميآيد كه آيا پزشك اين امكان را دارد تا كيفيت زندگي بيمار را ارزيابي كند؟ استوار است؟ درستي اين ملاكها را چگونه ميتوان تعيين كرد؟ آناليز نظريههاي اخلاق هنجاري، جوابي روشن پيش روي ما نميگشايد؛ چون هيچ اجماعي از خوبي وجود ندارد و چون در چهار سطح بايد بررسي شوند تناقضات بسياري حاصل ميشود ولي آنچه واضح است بيشتر استدلالهاي اخلاقي عليه يا له اتانازي، برگرفته از همين نظريههاي اخلاقي است، ولي هيچكدام نميتوانند نشان دهند كدام ساز و كار، براي گرفتن تصميم در قبول يا رد اتانازي بهترين است. البته اكثر جوامع، اتانازي فعال و ارادي را رد كردهاند (به جز چند كشور مانند هلند و اخيراً بلژيك كه آن هم شرايط خاص خودش را دارد ) و بحث بيشتر بر انواع ديگر اتانازي يعني نوع غيرفعال و غيرارادي آن است.
■ نتيجه
به طور كلي مردم دلايل متفاوتي براي خودكشي و خاتمه دادن به زندگي و ارتكاب خودكشي دارند.
برخي دچار افسردگي شديد در يك دوره طولاني هستند. اين عده خودكشي را مناسب ترين راه براي غلبه بر مشكلات زودگذرشان ميدانند. نظر عمومي اين است كه بهترين راه حل براي درمان بيماران مبتلا به افسردگي استفاده از مشاوره يا دارو است و اين بيماران پس از درمان ميتوانند از زندگي اي كه ميخواستند با خودكشي، خود را از آن محروم سازند لذت ببرند.
برخي دچار دردهاي مزمن و حاد هستند و به علت فقر و تهيدستي از عهده تهيه داروها بر نميآيند و برخي به پزشكان و سواد و دانش آنها اعتقاد ندارند، يا عقايد خاصي دارند به هر حال نظري وجود دارد كه خودكشي در اين روش راه حل ترجيح داده شده نيست. برخي دچار اختلال حواس شده اند و بيماري آثار نامطلوب بر روي كيفيت زندگي آنها ايجاد ميكند، بيماران مبتلا به بيماريهايي چون M.S.، ايدز و آلزايمر و... احساس ميكنند كه اين بيماري باعث از دست رفتن استقلال آنها خواهد شد و همواره بايد تحت مراقبت قرار گيرند. برخي نيز تصور ميكنند كه ارزشهاي شخصيتي و مقام اجتماعي خود را از دست خواهند داد و به خوبي ميدانند كه در آينده نزديكي خواهند مرد و تمايل دارند كه كنترل كاملي بر اين مراحل داشته باشند. بسياري از بيماران كه توانايي اين كار را ندارند نيازمند كمك پزشكان هستند.
البته از ديدگاه اسلام، از آنجايي كه ما خودمان را خلق نكرده ايم، اختياري هم نسبت به وجودمان نداريم و موظف به مراقبت از آن هستيم و خداوند تنها مالك و گيرنده زندگي است. اين استدلال، كه كشتن انسان، براي رهايي او، از درد و رنج كشنده است، از نظر اسلام قابل قبول نيست. در اسلام شكيبايي و تحمل قوياً مورد توجه قرار گرفته است و بسياري از گروههاي مذهبي اعتقاد دارند كه رنج و درد انسان ميتواند فرصت خوبي براي خداشناسي و تزكيه نفس باشد.
حقيقتاً قضاوتِ درست اخلاقي در مورد اتانازي داوطلبانه بسيار سخت است. شايد اينكه در برخي كشورها اين عمل قانوني باشد، به لحاظ اخلاقي محل ترديد است. چون اين عمل فردي نيست (يعني پزشك عمل ايجاد مرگ را انجام ميدهد) و در نتيجه نظرات طرف مقابل هم مهم است كه در اينجا چالش اصلي متوجه اصل احترام براي خودمختاري بيمار است.
در ايران، به دليل نوع نگاه فقاهتي قانونگذار و هيأت حاكمه به كليه گرايشات و از جمله مباحث مربوط به اخلاق پزشكي از يك سو و همچنين بافت مذهبي لايههاي مياني اجتماع و اعتقادات غير قابل استدلال در مورد مقوله مرگ و زندگي از سوي ديگر ، طرح موضوع جنجال برانگيزي مانند مرگ خوب و راحت يا قتل از روي ترحم ـ كه حتي در خود اروپا بالاخص جناحِ واتيكان هنوز با آن كنار نيامدهاند ـ از سوي جامعه اقليت دانشگاهي، زماني چيزي بيش از يك مزاح علمي تلقي نميشد اما اظهارات اخير مقام محترم رهبري بدين مضمون كه: «برخي مسايل كه در فقه.... وجود دارد سخن آخر نيست بلكه ممكن است با تحقيق يك فقيه ماهر و مسلط به مباني و مِتُدِ فقاهت، نكات جديدي استنباط شود... » نويد يك رويكرد و حركت نوين از جانب معتقدان به فقه پويا به مسايل مستحدثه و مبتلابه جامعه را داده است.
■ پيشنهادات
با توجه به موارد مطروحه در اين نوشتار بهنظرمي رسد پروژه قانونمند نمودن اتانازي يا قتل شفقت مدار در ايران از مرحله اينكه «آيا بايد انجامش دهيم» تا مرحله اينكه«چه كسی بايد آن را انجام دهد» فرآيند طولانياي را در پيش رو خواهد داشت.اما در هرحال اگر زماني بستر طرح قانونمند نمودن موضوع اتانازي در كشور فراهم شد مستلزم كار كارشناسي و دقيق علمي است چراكه هميشه تشريفات، پروسه و آيين نامه اجرايي اينچنين مواردي از ماهيت و جواز خود عمل، مهمتر بوده است. در پايان اين نوشتار پيشنهادات ذيل به عنوان شروط عالي و ممتازه جهت شروع به انجام اتانازي، مطرح ميگردد:
ـ پزشك بايد يقين حاصل كند كه بيمار به طور ارادي درخواست اتانازي ميكند و خود همه چيز را در نظر گرفته است بيمار بايد آزاد باشد و بتواند هر سؤالي را كه ميخواهد از پزشك بپرسد.
◄بيمار، بايد بر درخواست خود اصرار و تداوم داشته باشد.
◄بيمار درمانناپذير و رنج و درد ناشي از بيماري ميبايست غيرقابل تحمل باشد.
◄بيمار از وضعيت و دور نماي زندگي خود آگاه باشد.
◄بيمار حداقل بايد با يك پزشك ديگر هم مشورت كند.
◄بيمار بايد از نظر فكري و رواني و قواي دماغي در وضعيت سالم و طبيعي قرار داشته باشد.
◄بيمار بايد رضايت كتبي و درخواست صريح خود را براي اتانازي اعلام نمايد.
◄بيمار بايد در تقاضاي اتانازي پيش قدم شود و پزشك نيز از سوي اطرافيان تحت فشار قرار گرفته باشد.
تقويت اراده
تقويت اراده عوامل متعدّدى تأثير گزار هستند كه بايد رعايت شده و با عواملى كه موجب ضعف اراده مىشود مبارزه گردد: 1- اصل مقاومت: اولين اصلى كه بايد رعايت شود، اصل مقاومت است كه روان شناسان از آن به عنوان "اصل تسليم ناپذيرى" ياد مىكنند. معناى اصل مقاومت آن است كه انسان در برابر شكستها و ناكامىها مقاومت كند؛ زيرا برخى از شكستها زمينه پيروزىهاى بزرگ را فراهم مىكند. يكى از نويسندگان مىنويسد: "هرگاه برايتان مسئلهاى پيش آيد كه به نظر بسيار مشكل، نا اميد كننده و غير قابل حل مىرسد، آنچه شما را تا حصول پيروزى يارى خواهد كرد، اصل "تسليم ناپذيرى" است.(1) 2- اميد داشتن: دومين اصلى كه نقش بنيادى در تقويت اراده دارد، اميدوارى است. انسان بايد در زندگى با اميد زندگى نمايد. يأس و نا اميدى انسان را از رسيدن به هدف باز داشته و روند زندگى را دچار مشكل مىكند. آن دسته از بزرگان كه قلههاى موفقيت را كسب نمودند، اميد به زندگى داشتند. از سوى ديگر برخى كه در زندگى موفق نبودند، معمولاً نا اميد بوده و يأس در زندگى آنها حكومت مىكرده است. "فيلس سيمولك" مىنويسد: "به كار بردن و نگارش كلمات منفى، ويرانگر و مخرّب است. اين كلمات قفل هايى هستند كه بر درهاى ورودىِ هر راه حلى زده مىشود تا ما را براى شكست آماده كند. بر عكس كلمه "آرى" هيجان مىآورد و تحرك مىبخشد...".(2) 3- مبارزه با عادت ناپسند: يكى از عوامل مهم تقويت اراده، مبارزه با عادتهاى بد و ناپسند است؛ از اين رو بايد سعى شود با هواهاى نفسانى (كه انسان را به اعمال ناپسند مىكشاند) مبارزه شده و از عادات ناپسند جلوگيرى گردد. "ويليام جيمز" روانشناس معروف مىگويد: "يك نه گفتن به عادت بد موجب مىشود شخص براى مدّتى تجديد قوا كند و بدين وسيله ضعف اراده خود را به تدريج بر طرف سازد".(3) در اسلام نيز به مبارزه عليه هواهاى نفسانى كه زمينههاى عادت بد را فراهم مىكند پيامبر اسلام (ص) مي فرمايد:"الشّديد من غلب نفسه؛(4) كسى قوى و با اراده است كه بر هواى نفس خود چيره شود". 4 -تلقين به داشتن اراده قوى: يكى از عوامل مهم تقويت اراده، تلقين كردن است كه انسان اراده قوى دارد. انسان بايد اين گونه باور داشته باشد كه "من مىتوانم بر مشكلات پيروز شوم. من مىتوانم در امتحان موفق شوم. من اراده قوى و پولادين دارم". در اين خصوص سخنى از ناپلئون شنيدنى است: "بايد كلمه "نمىشود" از قاموس زندگى و از لغت محو گردد و از شنيدن واژههاى "نمىشود، نمىتوانم و نمىدانستم" (نبايد استفاده كرد)...".(5) 5- داشتن هدف روشن: متأسفانه آن عدّه كه دچار ضعف اراده مىشوند و از فعاليتهاى موفقيّتآميز دست بر مىدارند، آنانى هستند كه هدف معيّن و تعريف شده ندارند. اينان فعاليتهاى خويش را نيمه كاره رها مىكنند. براى تقويت اراده بايد اهداف معيّن داشت. 6- تمرين تمركز حواس: تمرين تمركز حواس يكى از راههاى تقويت اراده است. براى تمركز حواس بايد نظم و انضباط در همه امور زندگى ايجاد كرده و با برنامه ريزى فعاليتهاى خويش را پيش برد. 7- انجام وظايف الهى: يكى از عوامل مهم تقويت اراده، انجام وظايف الهى و حاضر دانستن خداوند در همه صحنههاى زندگى است. نماز را اوّل وقت خواندن، مقررّات الهى را رعايت نمودن، اجتناب از گناه، هر كدام مهمترين عامل تقويت اراده به شمار مىآيد. كسى كه روزه مىگيرد؛ در واقع با تمام هوسها و رذايل اخلاقى مبارزه مىكند. كسى كه به عبادت خداوند مىپردازد، آرامش روانى پيدا مىكند. آرامش روانى مؤثرترين عامل تقويت اراده است. يكى از بزرگان مىگويد: "خداوند بزرگترين گنج آرامش من است. من ديگر شتاب نخواهم كرد. او به من فرمان داده است كه گاهى بايستم و آرام باشم...".(6) 8- اعتماد به نفس: خودباورى و اعتماد به نفس نيز عامل مهم تقويت اراده است. اگر انسان استعداد و قابليتهاى خويش را بشناسد و باور كند كه توان انجام خيلى از چيزها را دارد، در تصميمگيرى خويش دچار مشكل نمىشود. 9- بهرهگيرى از سرگذشت انسانهاى با اراده: خواندن سرگذشت انسانهاى با اراده، عامل تعيين كنندهاى در تقويت اراده است. خواندن زندگى نامه انسانهاى با اراده موجب مىشود كه انسان در برابر عواملى كه موجب ضعف اراده مىشود، مقاومت نموده و عوامل تقويت اراده را تجربه كند، مثلاً يكى از عوامل موفقيت "پشتكار" است. علامه امينى (ره) صاحب كتاب ارزشمند الغدير جهت تدوين اين كتاب به كشورهاى مختلف سفر كرد. يكى از سفرهاى وى به هندوستان حدود شش ماه طول كشيد. پس از بازگشت از هند پرسيدند: هواى هندوستان چگونه بود؟ وى پس از اندكى تفكر پاسخ داد: من به دليل اين كه همواره سرگرم مطالعه بودم، نفهميدم هواى آن جا در اين مدّت چگونه بود! مفسر كبير قرآن، علامه طباطبايى، نمونهاى از افراد با اراده و مصمم است. او در پنج سالگى مادر و در نه سالگى، پدرشان را از دست مىدهند و ممرّ معاش ايشان و برادرشان از كودكى، منحصر به زمين زراعتى در قريه شادآباد تبريز بوده است. علامه طباطبايى به علت تنگ دستى ناچار مىشود از نجف اشرف دوباره به ايران مراجعت نمايند و ده سال در همان قريه به كشاورزى اشتغال ورزند.(7) با اين وصف ايشان با تلاش پيگير و مجاهدت مستمر توانست تفسيرى به رشته تحرير درآورد كه به جامعيت آن، تفسيرى يافت نمىشود. در كتاب رمز پيروزى مردان بزرگ از آيتالله جعفر سبحانى و سيماى فرزانگان از رضا مختارى داستانهاى زيادى از بزرگان نقل شده است. توصيههاى كاربردى براى تقويت اراده : 1 - پيش از انجام هر كارى به جنبهها و آثار مثبت و منفى آن توجه كنيد، زيرا با آگاهى از زيانها يا منافع كارى، انگيزه براى ترك يا انجام كار بيشتر مىشود و به طور طبيعى اراده قوى مىگردد. 2 - همواره سعى كنيد با خواستههاى نفسانى و عادتهاى ناپسند مبارزه كنيد.در اين رابطه به يك نمونه اشاره مي كنيم : روزى شهيد محراب آيت اللَّه مدنى به خادمش گفت: هوس كباب كردهام، مىتوانى چلوكباب تهيه كنى؟ البته سعى كن از جايى بخرى كه تميز و غذايش خوشمزه و لذيذ باشد. خادم مىگويد: من كه هيچ وقت نديده بودم آقا غير از نان و گوجه يا پنير و چاى شيرين غذاى ديگرى بخورد، با شوق و عجله گفتم: الان آماده مىكنم. زود حركت كردم تا آقا از تصميم خود برنگردد. هنگام حركت به من فرمود: موقع آمدن غذا را در چيزى بپيچ تا ديگران متوجه نشوند. گفتم: به چشم! حركت كردم. از رستورانى كه آشنا بود، غذا تهيه كردم و با اشتياق فراوان در حالى كه آن را مخفى كرده بودم، به منزل برگشتم. سفرهاى در اتاق آقا پهن كردم و غذا رإ؛ّّ روى سفره گذاشتم. عرض كردم: آقا! سفره آماده است. تا غذا سرد نشده بفرماييد. فرمود: شما تشريف ببريد بيرون، بعد از نيم (يا يك) ساعت بياييد، ظرف و سفره را جمع كنيد. زمان مقرر به اتاق برگشتم، اما با شگفتى و ناراحتى متوجه شدم آقا غذا را ميل نكردهاند، پيش خود خيال كردم لابد چيزى در غذا ديده يا باب ميلش نبوده كه نخوردهاند. پرسيدم: غذا باب ميل شما نبود؟! فرمود: غذا باب ميل بود و هيچ مشكلى نداشت.گفتم:پس چرا تناول نفرموديد؟ گفت: از اول هم بناى خوردن نداشتم. چند روزى بود اين نَفْس، هواى چلوكباب كرده بود. مىخواستم او را ادب كنم و به او بفهمانم اگر بخواهم مىتوانم فراهم كنم، اما اين كار را نمىكنم. خواستم غذا را جلوى چشم نفس قرار دهم، تا آن را ببيند و عطر آن را استشمام كند، وقتى به او ندادم، ديگر چنين هوسى نكند. 3 - خود را به انجام وظايف و تكاليف دينى مقيد نماييد، همواره سعى كنيد نماز خود را اول وقت بخوانيد، حتى اگر مشغول نوشتن مطالبى باشيد كه فقط چند سطر يا كلمهاى از آن باقى مانده باشد يا با كسى مشغول صحبت كردن هستيد، آن را رها كنيد و خواسته و ميل درونى خود را فداى اراده انسانى خود سازيد، انجام تكاليف و عباداتى هم چون نماز در اول وقت و روزه و حج و جهاد و صدقه و انفال مالى، باعث تقويت اراده مىگردند. 4 - همواره در مقابل سختىها و ناملايمات زندگى (كار و تحصيل و غيره) بردبار باشيد و استقامت به خرج دهيد. 5 - سعى كنيد هر روز، در وقت معينى مثلاً صبحها، دقايقى را به ورزش و نرمش اختصاص دهيد. 6 - نفس انسان، مخصوصا جوانان به خواب بعد از اذان صبح تمايل دارد، جهت تقويت اراه با اين ميل نفسانى مبارزه كنيد. 7 - پيوسته به خود تلقين كن كه من ارادهاى قوى دارم و توان مبارزه با خواستههاى نفسانى خويش و هم چنين غلبه بر مشكلات و مصايب را دارد. از شكست خوردن نمىهراسم. اگر موفق نشدم، با كسب تجربه و انرژى و نشاط بيشتر مجددا اقدام مىكنم تا به هدف و مقصد خود برسم. من توانايى رسيدن به هدف و برطرف كردن موانع و مشكلات را دارم. 8 - كارى را كه شروع كرديد، با حوصله و دقت به پايان برسانيد و از رها كردن يا سر هم بندى آن بپرهيزيد. 9 - با رعايت بند اول اين توصيه و مشورت با ديگران در تصميمگيرىها سرعت عمل داشته باشد. از وسواس و دودلى و امروز و فردا كردن دورى كنيد. 10 - فكر خود را هم زمان به چند كار مشغول نكنيد. سعى كنيد همواره توجه شما به يك كار معطوف گردد. 11 - تدبير، نظم و انظباط را در همه امور زندگى خود جارى سازيد. با برنامه ريزى دقيق و منطقى، كارهاى خود را پيش ببريد. در برنامهريزى جايى براى انعطاف و جايگزين كردن امور غير قابل پيش بينى بگذاريد. زمان غذا خوردن، استراحت و خوابيدن، مطالعه و تفريح نمودن روى برنامه باشد. تجربه نشان داده افرادى كه كتاب، لباس يا وسايل شخصى خود را در جاى منظمى نمىگذارند بلكه هر جا كه خواستند مىاندازند يا به وضع لباس و كفش و ظاهر خود توجه ندارند، به تدريج در عرصههاى مهم زندگى نمىتوانند تصمين جدى بگيرند، اگر چنين وصفى در شما است، آن را تغيير دهيد. 12- سعى كنيد در همه كارها به ويژه امور تحصيلى، تمركز حواس پيدا كنيد و از طريق تمركز حواس، اراده خود را تقويت نماييد
ايران در مقابل اقتصاد چين
حدود دو هفته پيش در 20 ارديبهشت، همايش تجارت ايران و چين در هتل استقلال تهران برگزار شد. بيش از سيصد نفر از تجار و مقامات که نيمی از آنها چينی بودند، در اين نشست يکروزه حاضر شدند تا بر سر توسعه مبادلات تجاری دوجانبه، فرصت های سرمايه گذاری و دورنمای موجود در تمامی ابعاد روابط ميان دو کشور، آن هم در بحبوحۀ بحران اقتصاد جهانی، به بحث و گفتگو بپردازند. سرپرستی هيأت تجاری چين برعهدۀ چن جيان، معاون وزير تجارت چين، زی زيایون سفير پکن در تهران بود. به نظر من، اين يک رويداد بزرگ بود که بی سر و صدا برگزار شد.
فرصت حضور در اين سمينار و گفتگو با تعدادی از چينی هائی را پيدا کردم که برای تجارت يا بررسی امکان سرمايه گذاری در ايران، اخيراً وارد کشور شده بودند. اولين بار در تهران بود با اين تعداد از افراد خارجی متعلق به يک کشور که برای بحث و گفتگوی اقتصادی گرد هم آمده بودند، روبرو می شدم. وضعيت مشابه اين را در کشورهای ديگری هم که قبلاً بازديد کرده ام، مشاهده نکرده بودم. درحضور چينی های مرتب و منظم که با ده ها خبرنگار و روزنامه نگار همراهی می شدند، برای لحظه ای احساس کردم اين سمينار در شانگهای و يا پکن برگزار می شود.
به اين فکر می کردم که چه چيز آنها را به سفری با اين حجم به ايران وا داشته است و رفتاری نظير تجار ژاپنی را که سالها پيش در توکيو ديده بودم، در آنها برانگيخته است. به اين فکر می کردم که اين روزها خيلی کشورهای ديگر هم (برای خريد قطعات) راهی چين می شوند، پس چه اشکالی دارد تجار ايرانی در اين فرصت جديد، چيزهای مورد نظرشان را از آنجا تهيه کنند؟ ما همين حالا هم از قلم گرفته تا کامپيوتر چينی استفاده می کنيم، ولی آيا واقعاً بايد به آنها اجازه بدهيم عنان اقتصاد ما از معادن گرفته تا مترو را در اختيار بگیرند؟
مراودات تجاری ميان ايران و چين ظرف چند دهه گذشته از رشد چشمگيری برخوردار بوده و از 800 ميليون دلار در سال 1994، به 6/28 ميليارد دلار در سال 2008 رسيده است. حجم روابط تجاری دو کشور ظرف 15 سال گذشته از رشد سالانه 30 تا 50 درصدی برخوردار بوده است و اين گمان وجود دارد که ظرف چند سال آينده، حجم مراودات دو کشور به 50 ميليارد دلار در سال برسد.
با اين حال، ماهيت روابط تجاری ايران و چين با توجه به ابعاد مختلف توسعه اقتصادی، خصوصاً در دهه گذشته بر مشارکت برابر استوار نبوده است. برای مثال، حجم صادرات چين به ايران در سال گذشته به 47 درصد افزايش يافت درحاليکه صادرات غيرنفتی ايران تنها شاهد 10 درصد افزايش بود. اين مايه نگرانی ايرانی های واقع نگری شده که معتقدند اقلام ارزانقيمت و با کيفيت پائين چين به بهای نابودی صنايع داخلی تمام شده و دولت بايد برای برقراری توازن اقتصادی مداخله کند.
سهم ايران از نظر اقتصادی نيز در مقايسه با بهره مندی چين از مبادلات تجاری، کمتر بوده است. درخواست ايرانی ها برای افتتاح خط اعتباری در بانک های چين به راحتی ناديده انگاشته می شود، درحاليکه تجار چينی در تهران با فرش قرمز روبرو می شوند. ثروتمندان چينی اخيراً بيشتر به گردش می روند در حاليکه درصد ناچيزی آنها تمايل به ديدار از ايران دارند. اين درحالی است که ايرانیها مقادير عظيمی از اندوخته های خود را صرف قدم زدن روی ديوار بزرگ چين و خريد اسباب بازی های پلاستيکی چينی می کنند.
سياست شرق محوری ايران در سال های اخير، راه را برای تبديل شدن چين به بزرگترين شريک تجاری آسيائی و سومين شريک تجاری کشور در دنيا باز کرده است. ايران در سايه روابط نزديک سياسی و اقتصادی با چين، تا شناختن آن کشور به عنوان مهمترين شريک خود در خاور دور پيش رفته است، درحاليکه چين هرگز تهران را به عنوان کشور موردعلاقه خود در آسيای غربی نگاه نکرده است. در مقابل، چين به توسعه روابط همه جانبه خود با ساير کشورهای غرب آسيا دست زده و حتی در برخی موارد، از ايران به عنوان ابزاری برای رشد منافع منطقه ای خود استفاده کرده است. اين وضع تا کی می تواند ادامه پيدا کند؟
چشم انداز ايران درصدسال اينده
بر اساس پيشبينيها نرخ رشد اقتصادي ايران در سال هاي 2006 و 2007 ميلادي به ترتيب 5/4 درصد و 6/4 درصد خواهد بود و سرانه توليد ناخالص داخلي نيز به 3هزار دلار در سال 2006 و 3357دلار در سال 2007 ميلادي افزايش خواهد يافت. اين در حالي است كه نرخ تورم از 14درصد در سال جاري به3/12 درصد در سال 2006 و 1/11درصد در سال 2007 كاهش
مي يابد.
سازمان بينالمللي گلوبال اينسايت كه هر ماه به ارائه تازه ترين گزارش خود از اقتصاد ايران ميپردازد، نوشت: آخرين برآوردها نشان ميدهد كه نرخ رشد اقتصادي ايران در سال 2004 ميلادي براي پنجمين سال پياپي بالاتر از 5درصد بوده است و البته عملكرد خوب اقتصادي ايران در اين سال بيشتر مرهون رشد تقاضاي بينالمللي نفت بود كه موجب شد كشورهاي صادركننده نفت از جمله ايران توليد خود را افزايش دهند و همچنين قيمت بالاي نفت در اين بين تاثير بسزايي داشته است.
بنابراين گزارش، درآمدهاي بالاي صادرات نفت ايران طي اين سالها بخش غيرنفتي اين كشور را نيز تقويت كرده است به طوري كه پيشبيني ميشود اين بخش در سال مالي 2006-2005 سريعتر از بخش نفت رشد كند، البته پيشبيني ميكنيم كه نرخ رشد توليد ناخالص داخلي ايران و به عبارتي نرخ رشد اقتصادي اين كشور از 8/5درصد در سال 2004 ميلادي به 4/5درصد در سال 2005 ميلادي كاهش يابد و در سال 2005 ميلادي پيشبيني ميشود كه قيمت نفت با ثبات باشد و توليد روزانه نفت نيز نه چندان زياد رشد خواهد كرد.
اين گزارش افزود: درآمد بالاي نفتي ايران در ضمن منجر به اين شد كه واردات ماشينآلات و كالاهاي واسطهاي طي ماههاي اخير تا حد زيادي افزايش يابد. البته كالاهاي واسطه اي وارداتي نقش مهمي را در رشد بخش غيرنفتي اين كشور طي دو سال آينده ايفا خواهد كرد.
درآمد بالاي صادرات نفت همچنين حجم تراز تجاري ايران را نيز به شدت افزايش داد و در كنار رشد سريع درآمدهاي نفت و گاز، صادرات غيرنفتي ايران نيز در حال افزايش است به گونهاي كه طي ماههاي آوريل تا ژوئن سال 2004 ميلادي صادرات غيرنفتي ايران با 1/ 9درصد افزايش نسبت به مدت مشابه سال 2003 ميلادي روبهرو شد و در همين مدت واردات بيش از 23درصد رشد داشته است كه اين مساله فشار بر نرخ ارز وارد كرده است.
سازمان بينالمللي گلوبال اينسايت افزود: دولت ايران در بودجه سال مالي 2006-2005 خود نرخ ارز شناورتري را پيشنهاد كرده است كه اجازه ميدهد ارزش ريال در برابر دلار سريعتر كاهش پيدا كند و اين در حالي است كه تورم داخلي نيز در حال افزايش است.
بر اساس اين گزارش، ايران در تلاشهاي خود براي ايجاد يك نظام پولي و مالي ركورد گيجكنندهاي را به ثبت رسانده است، درآمد بالاي صادرات نفت فشارهاي سياسي بر مخارج دولتي بيشتر را افزايش داده است و در سال 2004 ميلادي دولت مجبور شد هزينه برخي پروژههاي دولتي نيمه تمام خود را كاهش دهد تا از اين طريق هزينه هاي جاري خود را براي پرداخت حقوق كاركنان دولت و يارانهها تامين كند.
اين گزارش افزود: بودجه سال مالي 2006 - 2005 (84) دولت در مقايسه با سال 83 بيش از 30 درصد افزايش نشان ميدهد و اين در حالي است كه كسري بودجه دولت در سال 2004 ميلادي افزايش قابل توجهي داشته است.
گلوبال اينسايت تصريح كرد: پس از انتخابات مجلس هفتم در فوريه سال 2004 ميلادي كه اصلاحطلبان نتوانستند اكثريت آرا را به خود اختصاص دهند، مسير سياستهاي اقتصادي طي چند سال آينده به تعادل قدرت بين نيروهاي پراگماتيست و سنت گراها در جناح محافظهكاران بستگي خواهد داشت. نيروهاي سنتگرا به قانون سفت و سخت بر بخش خصوصي توسط دولت متمركز شدهاند، در حالي كه نيروهاي پراگماتيسم احتمالا اصلاحات بازاري را كه طي چند سال گذشته به اجرا درآمد، ادامه خواهند داد كه از جمله اين اصلاحات خصوصي سازي و جذب سرمايه گذاري خارجي است. بنابراين گزارش، تاكنون مجلس هفتم ايران كه اكثريت آن را جناح محافظهكار (اصولگرا) تشكيل ميدهند، چندين پيشنهاد و طرح اقتصادي اصلاحي را رد كرده است و رد اين طرحها به نااطميناني محيط تجاري ايران افزوده است و سرمايهگذاران بخش خصوصي و خارجي در خصوص نقض شدن قوانين و تصميمات گذشته در مورد خصوصيسازي نگران هستند. برخي قوانين جديد از جمله رفع موانع غيرتعرفهاي بر واردات در حال اجرا است و مجلس ايران همچنين بسياري از بخشهاي بودجه پيشنهادي سال 84 دولت را رد و اصلاح كرده است.
اين گزارش با اشاره به اين كه پس از هفتهها بالاخره ايران موافقتنامه با آژانس بينالمللي انرژي اتمي و سه كشور اروپايي در خصوص تعليق موقتي و با اختيار غنيسازي اورانيوم را امضا كرد، افزود: قرار شد كه در ازاي اين تعليق در خصوص همكاري جامع اقتصادي، مذاكرات اين كشور با اتحاديه اروپا آغاز شود و ايران تهديد كرد كه اگر اين مذاكرات با شكست مواجه شود يا متوقف گردد، غنيسازي اورانيوم را از سر خواهد گرفت. دور جديد مذاكرات ايران با اروپا اوايل فوريه سال 2005 ميلادي آغاز شد و اين در حالي بود كه انتقادات آمريكا بر برنامههاي هستهاي ايران بيشتر شده بود.
آمريكا از اروپا خواسته بود كه ايران را به تعليق دايمي غنيسازي اورانيوم متقاعد سازد ولي ايران گفته است كه با پيشنهاد اروپا مبني بر تعليق دايمي غنيسازي اورانيوم مخالف است.
گزارش سازمان گلوبال اينسايت حاكي است: اقتصاد ايران پس از عملكرد خوب و قوي در سال 2003 ميلادي در سال 2004 ميلادي نيز به رشد بالاي خود ادامه داد و مخارج بالاي دولت درآمدهاي نفتي را به بخش غير نفتي سوق داده است و در عين حال كسري بودجه دولت نيز تا حد زيادي افزايش يافته است.
بر اساس اين گزارش، تقاضاي بالاي بينالمللي نفت و ادامه نااطميناني در خصوص امنيت كشورهاي عرضه كننده نفت خاورميانه موجب افزايش قيمت نفت شده است و در نتيجه آن قميت متوسط نفت به حدود 50دلار در هر بشكه در سه ماهه سوم سال 2004 ميلادي افزايش يافته است. قيمت نفت در ماههاي نوامبر و دسامبر 2004 كه ماههاي آخر سال بودند نيز بالاي 40دلار در هر بشكه باقي مانده است.
اين گزارش افزود: متوسط قيمت نفت در سال 2004 ميلادي 28درصد افزايش يافت و پيشبيني ميشود كه اين روند در سال 2005 ميلادي نيز ادامه پيدا كند. توليد روزانه نفت ايران بين ماههاي ژانويه تا نوامبر سال 2004 ميلادي نيز 37/1درصد افزايش يافت و به 4ميليون و 50هزار بشكه در روز رسيد.
گلوبال اينسايت تصريح كرد: در پي سه سال متوالي قيمت بالاي نفت و رشد توليد نفت در ايران منجر به اين شد كه اين كشور طي اين سالها رشد اقتصاد بالاي 5درصد را كسب كند. طي سالهاي 2000 تا 2002 نيز دولت ايران با تاسيس حساب ذخيرهارزي جهت واريز مازاد درآمد صادرات نفت به اين حساب يك محدوديت مالي براي خود ايجاد كرد تا بدينوسيله اقتصاد خود را در برابر كاهش ناگهاني درآمد نفت در سالهاي آينده حفظ كند.
اين در حالي است كه تقيد دولت به كاهش مخارج مالي و پيگيري سياستهاي مالي انقباضي مدت زيادي طول نكشيد و كسري بودجه، دولت را مجبور كرد تا به حساب ذخيرهارزي روي آورد و اين در حالي بود كه قيمت نفت نيز در سطح بالايي قرار داشت. انتظار ميرود سياستهاي مالي در سالهاي 2005 و 2006 نيز انبساطي باقي بماند. با اين حالِ ،افزايش مخارج جاري دولت را به كاهش پروژههاي توسعهاي نيز مجبور ميكند و اين در حالي است كه اين پروژههاي توسعهاي ميتوانست نرخ بهرهوري را در بلند مدت افزايش دهد.
بنابراين گزارش، توليد نفت در ايران نيز پيش بيني ميشود كه در سال 2005 ميلادي در همين ميزان فعلي باقي بماند و يا با افزايش اندك مواجه شود.
نرخ رشد اقتصادي سالانه اقتصاد ايران نيز در سطح بالايي باقي خواهد ماند ولي نسبت به سال گذشته ميلادي در سال جاري به 4/5درصد كاهش مييابد و اين در حالي است كه در سال گذشته نرخ رشد اقتصادي اين كشور 8/ 5درصد بوده است.
اين گزارش تاكيد كرد: طي دهه گذشته سياستگذاران اقتصادي ايران سياستهاي ناهماهنگ و بيثباتي را در خصوص خصوصيسازي و جذب سرمايهگذاري خارجي در پيش گرفتند.
البته اين ناهماهنگيها در سياستها انعكاسي از مخالفتها بين گروههاي سياسي نيز بوده است.
بر اساس اين گزارش، به دو دليل اقتصادي و سياسي ايران تمايل زيادي به توسعه روابط تجاري و اقتصادي با اروپا از خود نشان داده است و در اين خصوص چندين شركت اروپايي را براي جذب سرمايهگذاري مستقيم خارجي جذب كرده و پروژههاي سرمايهگذاري مشترك با اين شركتها امضا كرده است و اين در حالي است كه ايران همچنان تحت تحريم اقتصادي آمريكا قرار دارد.
بر اساس گزارش گلوبال اينسايت، حجم مبادلات تجاري و سرمايهگذاري بين ايران و اتحاديه اروپا به سرعت افزايش يافت ولي با اين وجود اين مساله تحت الشعاع روابط سياسي ايران با اتحاديه اروپا قرار دارد. ايران و اتحاديه اروپا چندين دوره مذاكرات در خصوص توافقهاي جامع تجاري و همكاريهاي دوجانبه داشتهاند كه به مذاكرات دو طرف در خصوص انرژي هستهاي نيز مرتبط شده است و طي دو سال گذشته اتحاديه اروپا از روابط تجاري خود با ايران به گونه اي استفاده كرده است تا اين كشور را در خصوص همكاري بيشتر و نزديكتر با آژانس بينالمللي انرژي اتمي متقاعد سازد. اين در حالي است كه آمريكا نيز اتحاديه اروپا را تحت فشار قرار ميدهد تا همكاريهاي اقتصادي خود را با ايران كاهش دهد. البته فشار آمريكا براي تحريم اقتصادي عليه ايران خطر جدي براي مبادلات تجاري خارجي و سرعت رشد اقتصادي اين كشور به حساب مي آيد.
بنابراين گزارش، تحت فشارهاي آمريكا شركت نفتي بريتيش پتروليوم انگليس و شركت جنرال الكتريك آمريكا به فعاليتهاي اقتصادي خود در ايران خاتمه دادند. در ژانويه سال جاري ميلادي نيز شعبه اروپايي شركت نفتي هاليبرتون آمريكا از قرارداد توسعهاي در ايران در خصوص گاز طبيعي انصراف داد كه باز هم فشار آمريكا موجب اين امر شد.
البته فشارهاي آمريكا عليه ايران مانع از ادامه روابط خارجي اين كشور با ديگر كشورها درحوزه اقتصاد نشد و ايران اخيرا قراردادهاي سرمايهگذاري بلند مدت با كشوري مثل چين امضا كرده است.
بخش غير نفتي ايران نيز رشد خوبي را طي سه سال گذشته به خود ديد و در حالي كه در سال 2002 ميلادي نرخ رشد
8 درصدي را تجربه كرد، در سال 2003 ميلادي به رشد 9/5درصدي دست يافت. نرخ رشد بخش ساختمان 3/1درصد در سال 2003 ميلادي كاهش يافت در حالي كه بخش صنعت و معدن 4/7درصد و بخش كشاورزي 1/7درصد رشد كرده بود. رشد تقاضاي داخلي نيز منجر به اين شد كه واردات كالاهاي واسطهاي و ماشين آلات افزايش يابد. بخش ساختمان در ايران از ركود در بخش مسكن كه پس از رسيدن قيمت مسكن به بالاترين سطح در سال 2003 ميلادي آغاز شده بود نشات ميگيرد. سرمايه گذاري بخش خصوصي در بخش مسكن بيشتر از 40درصد در سال 2002 ميلادي رشد كرد ولي قوانين جديد در خصوص بخش ساخت و ساز برج در تهران روند را در سال 2003 معكوس كرد.
سرمايه گذاري در بخش مسكن در تهران در سه ماهه اول سال 2004 ميلادي نسبت به مدت مشابه سال قبل از آن 50درصد كاهش يافته است ولي با اين حال در شهرهاي كوچك با رشد
30 درصدي بودجه بود. بخش ديگر اقتصاد ايران كه طي سال هاي گذشته رشد سريعي داشته است، صادرات غيرنفتي بود و ارزش صادرات غيرنفتي از آوريل تا جولاي 2004 نسبت به مدت مشابه سال 2003 ميلادي 9درصد بيشتر بوده است.
سازمان گلوبال اينسايت پس از بررسي روند اقتصادي گذشته و ارائه تحليل هاي خود به پيشبيني برخي شاخص هاي اقتصادي ايران تا سال 2007 ميلادي پرداخته است.بر اساس اين پيشبينيها، نرخ رشد اقتصادي ايران در سال هاي 2006 و 2007 ميلادي به ترتيب 5/4 درصد و 6/4 درصد خواهد بود و سرانه توليد ناخالص داخلي نيز به 3هزار دلار در سال 2006 و 3357دلار در سال 2007 ميلادي افزايش خواهد يافت. اين در حالي است كه نرخ تورم از 14درصد در سال جاري به 3/12درصد در سال 2006 و 1/ 11درصد در سال 2007 كاهش مي يابد.
درصد تغييرات شاخص قيمتهاي عمده فروشي نيز از 7/12درصد در سال جاري به 2/10 درصد در سال 2006 و 2/ 9درصد در سال 2007 خواهد رسيد ولي در عين حال پيشبيني ميشود نرخ برابري دلار در برابر ريال به 947تومان در سال 2006 و 980 تومان در پايان سال 2007 ميلادي برسد. نرخ رشد عرضه پول كه در سال جاري ميلادي7/18درصد پيش بيني شد در دو سال آينده به ترتيب 7/14و 5/14درصد پيش بيني شده است. تراز تجاري ايران در سال جاري ميلادي يك ميليارد دلار برآورد شد و پيشبيني ميشود اين رقم در سال آينده به 4/3ميليارد دلار و در سال 2007 به 3/3 ميليارد دلار برسد.